راستش را بخواهی این اولین پستی است که نه کاغذ آماده دارد و نه خودکار،نه چای بابونه برای بهتر نوشتن و نه ...!
آخر خوب می دانی که چقدر مها10 و آنچه در آن یافت می شود برایم مهم تر است،مهم تر از خیلی چیزها و حتی شاید مهمتر از "او" که آن روزها آنقدر مهم بود...
اما این نوشته شاید بی مقدمه ترین نوشته ی این روزهایم باشد
من بودم و صفحه کلیدی که روزها است جمله ها نوشته است و صفحه ها نگاشته است،اما دریغ از حتی یک کلمه...
می دانی چه چیز را کلمه می دانم!
فاصله های بین کلمات خدا نوشت های ملیکا نیز حتی برایم کلمه بود...
اما این روزها حتی خبری از آن فاصله ها هم در نوشته هایم نبود!
نیکا گفته بود که رفته ام تا تولد سال دیگرم...
آری،راست می گفت رفته ام اما رفتنم در "تیر" امسال نبود،خوب می دانی و خوب می دانم که کدام تیر رفتم و کدام تیر دیگر هیچ بویی از آن" من" سابق حتی برای خودم هم نیامد...
فکر می کنم دیشب بود،نه دیشب تر از دیشب بود که سروش را در خواب دیدم،خوب یادم است که خسته بودم آن شب،آنچنان که فقط شامی خوردم و آن هم نصفه و نیمه و بدون مطالعه و مقدماتِ خواب به خواب رفتم...
سروش می خندید،آنچنان که گویی چون نوزادی است که بعد از ساعت ها گریه،لبخندی بر لبانش سبز شده است...
لبخندی از ژرفای وجود...
می خندید و می خندید و می مخندید
لبخندش و عده ام می داد،می دانی،گویی حرف می زد،اما از همان جنس لبخند هایی بود که سجاد گاه گاهی که محزون می شد بر لبهایش می دیدم...
اما نه،با آن هم فرق داشت...
سروش می خندید...
وعده داشت لبخندش،چون همیشه...
همیشه امید داشت نگاهش ،صدایش ، بودنش، ...
باز هم آنگونه بود.
صبح که بیدار شدم خسته بودم،شده است ساعت های بخوابی و بیدار شوی،احساس کنی حتی از قبل از خوابت هم خسته تری؟
آنگونه خسته بودم!
اما این دست نوشت برای توست...
نوشته ای در آن خستگی صبح دم...
نوشته ای بدون حتی لحظه ای تعمق،نوشته ای بر خلاف سایرقلم فرسایی های اینجایم...
نوشته ای بی مقدمه،نوشته ای بدون ساعت ها قدم زدن،نوشته ای بدون چای،نوشته ای بدون کاغذ سفید اما کاهی،نوشته ای بدون میزی تمیز،نوشته ای بدون خودکار روان نویس مخصوص نوشته های مها10،نوشته ای بدون این همه تکرار...
این نوشته برای توست...
تویی که بدون همه اینهایی که من برای نوشتن هایم ،نوشته ام،مرا نوشته ای...
برای تویی که خوب می دانی هیچگاه جز دل جایی از تو نگفته و جایی از تو ننوشته ام...
چرا برایت نوشته ام،اما برای آنکه آنطور که من می خواهم بشناسیم و نه آنطور که شناساندیم.
تویی که آرزومندانه تنها بودن با تو را بارها به تصویر کشیدم...
تویی که خوب یادت است هرجا که تردید و درنگی بود تو را به میدان کشیدم...
تویی که تنهایی را برایم تنهایی کرده بودی
تویی که معنای فاتر تنهایی را آنگونه که شایسته است به من شناسانده بودی...
تویی که اندیشنیدن را آنگونه که می خواستم به من آموخته بودی...
چند روز و چند هفته و چند ماهی و شاید چند سالی است که تنهایم نیز دیگر آن تنهایی سابق نیست...
آخر تو آنگونه که باید نیستی دیگر...
وقت هایی است این روزها که حتی می ترسم تلفنم را نیز جواب دهم،آخر باید صدایم را عوض کنم و من این روزها حوصله شاد کردن صدایم را بی تو ندارم.
نمی دانم من عوض شدم یا تو...
ولی مسلم این است که یا من عوض شده ام یا تو...
که اینگونه با هم غریبه گشته ایم.
یادت است آن روزها که شبها،ساعت ها نه در نماز بلکه بروی تختم و زیر ملحفه ی سپیدم ساعت ها به صحبت با هم می نشستیم...
یادت است است چله می گرفتیم و دخیل می بستم تو وعده می دادی و من اطمینان...
یادت است بازی های کودکیم را و آخرش،این من بودم که همیشه جر می زدم ،اما توقهر نمی کردی،تو معشوق بودی،اما معشوقی که هیچگاه فراغ عاشق را تحملش نبود...
تو سراسر ناز و کرشمه بودی اما طنازی که هیچگاه بیشتر از طاقت عاشقش طنازی نمی کرد...
یادت است امتحاناتم را از کودکی،"افوض امری..." را یادت است...
یادت است گاهی فریاد می زدم از جهل و تو عاشقانه نگاهم می کردی و بعد از آرام شدنم لبخندی می زدی که وانمود کنی همه چیز فراموشم شده است...
یادت است آن روز که گفتم می دانم این اراده توست و مورد وفاق تو و تو این را برایم خواستی ولی در دل خوب می دانستم که تو به هیچ عنوان راضی به انجامش نبودی ،اما چون همیشه تنهایم نگذاشتی...
یادت است تنهایم گذاشتند و همه چیز را بر سر تو خراب کردم که چرا آن روز جلویم را نگرفتی!
یادت است گریه هایم با هق هق بر سر نماز و ترس باطل شدن نماز هایم را...
آری یادت است است،آخر تو که فراموش نمی کنی این ها را،این منم که آن همه خاطراتمان را فراموش کرده ام که امروز اینگونه با تو بیگانه گشته ام...
خدایا؛ولی می خواهم فراموش کنی...آری فراموش کنی غریبگی این روزهایم را،می خواهم همان خدایی باشی برایم که در مقابل فرشتگانت چون کودکی معصوم،اسماء را به من آموختی و بعد آنها را گفتی که اسماء را بگوی و آنها را عاجز کردی و من را عزیز...
من خدای رجاء کودکیم را می خواهم،من تو را می خواهم،آنگونه که تو مرا می خواهی و نه آنگونه که دیگران برای خواستنت مرا آموخته اند...
دلم مهربان خدای کودکیم را می خواهد و می دانم که تو همین نزدیکی هستی و این منم،سید حسینت که تو را فرا می خوانم مگر خودت نگفتی که:
"و چون بندگانم از تو درباره من بپرسند،بگو من نزدکیم و دعای دعا کننده را وقتیکه دعا کند قبول می کنم"(1)
پس خدایم،می دانم که خلف وعده نمی کنی،نه برای اینکه اینگونه گفته اند و گفته ای،نه،چون خود به چشم وعده دادن و وعده گذاریت را دیده ام...
و خلف و عده از چنین وعده گذاری نه بعید است بلکه در محتملات نیز نمی گنجد...
خدایا،هر سدی که تو را با من غریبه ساخته است،نه،مرا اینگونه با تو غریبه ساخته است،بشکن...
غرورم هم به درک...
نزد تو که هیچ غروری نیست برایم چرا که خوب می دانی احوالم،اما اگر خرده غرور و آبرویی نزد دیگرانت بر من است آن هم بشکن، فقط:
قبولم کن!
1-آیه 186،سوره ی مبارکه بقره