یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳
بمناسبت 8 مارس،روز جهانی حقوق زن

                                    بسم الله الرحمن الرحیم                                                           

در دنیای غرب از قرن هفدهم به بعد، شاهد نهضت های علمی و فلسفی متعددی هستیم که در زمینه ی مسائل گوناگون اجتماعی به نام حقوق بشر صورت گرفت که از فروعات آن حقوق زنان و حمایت از آن می باشد که به مفهوم غربی فمینیست اطلاق می گردد.ماحصل تمامی نهضت های فوق الذکر تا به امروز، در نظر گرفتن وضع طبیعی و فطری هریک از زن و مرد با توجه به تساوی آن ها در انسان بودن و حقوق مشترک انسانی به "صرف" انسان بودن، می باشد،که صد البته نگرش مزبور و فعالیت های مذکور پیشرفت های عظیمی در به رسمیت شناخته شدن حقوق زنان داشته است، اما نکته حائز اهمیت اینکه با  نگاهی تطبیقی به روند توسعه و جایگاه حقوقی زن در حقوق غربی و جایگاه مذکور در حقوق اسلامی، شاهد جایگاه مترقی و رفیع زن در نظام حقوقی اسلام خواهیم بود، به این معنا که تمام آنچه در اعلامیه های حقوق بشری غرب آمده است و برای اروپاییان تازگی دارد،چهارده قرن پیش در اسلام آمده است، شاهد مثال اینکه حق مالکیت برای زنان از اوایل قرن نوزدهم در ایالت هایی نظیر نیویورک دیده می شود و یا حق مشارکت سیاسی زنان در تعیین سرنوشت خویش برای اولین بار در سال 1890 در ایالت وایومینگ آمریکا به رسمیت شناخته شده است. و بسیاری از حقوق دیگر که سال ها قبل از شناخته شدن در غرب در حقوق اسلامی سندیت دارد.امروزه حقوق زن در اعلامیه های حقوق بشری بیش از قوانین اساسی کشور ها به چشم می خورد که متاسفانه از آنجا که اعلامیه های حقوق بشری فاقد الزام به علت عدم وجود ضمانت اجرای مناسب می باشند، هنوز هم در بسیاری از قوانین اساسی کشورها شاهد عدم وجود بسیاری از این حقوق حقه می باشیم،باید با صراحت اعلام نمود که این اعلامیه ها بیش از آنکه جنبه ی قانونی داشته باشند،جنبه ی فلسفی دارند.اما به هر ترتیب در جهان کنونی نهادهای حقوق بشری در راستای استیفای حقوق زنان تلاش های حائز  اهمیت نموده اند و توانسته اند برخی از حقوق زنان که تا به امروز در غرب هیچ توجه ای به آن نمی شد را به شکلی الزام آور در آورند تا کشورهای عضو جامعه ی بین المللی، مجبور به شناسایی آن ها در قوانین اساسی خود شوند، از جمله این تلاش ها، می توان به عهدنامه ی1953 در زمینه ی حقوق سیاسی زن و عهدنامه ی 1962 در زمینه ی حق ازدواج بر پایه رضایت و عهدنامه ی مهم 1979 در زمینه ی رفع یا الغای کلیه ی اشکال تبعیض نسبت به زنان و اعلامیه حقوق بشر وین و... اشاره نمود.در زمینه نهاد های حقوق بشری فعال در زمینه ی حقوق زنان نیز می توان به کمیسیون مقام زن که توسط شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد در سال 1946 طی قطعنامه ای تاسیس شد،اشاره نمود.امیدکه روزی فرا رسد که تمامی زنان با هر تابعیتی و حتی زنان بی تابعیت زیر چتر حمایت دولت متبوع خود و سازمان ها و نهاد های بین المللی قرار گیرند و ظلم و تبعیض نسبت به این قشر مؤثر و متاسفانه مظلوم بطور کامل سایه برچیند و باشد که از تمام حقوق انسانی خود به "صرف" انسان بودن و بی توجه به رنگ و نژاد و زبان و دین برخوردار شوند.

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 14:40     

جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳
بهارنامه

مگر می شود "بهار" باشد و در چنین رستخیزی،هیچ در اینجا،خانه ام،ننگارم!!

آنها که خوب تر مرا می شناسند،بهتر می دانند که بهار برایم چقدر با مابقی فصل ها متمایز است،نه برای من، اصلا" برای خدا هم متمایز است،مطمئنم که او نیز در بهار مهربان تر است،حوصله اش بیشتر است،تحمل گناه برایش آسان تر است،نگاه عطوفت بارش پر رنگ تر،عشقش عمیق تر،هنر دوست تر،زیبا شناس تر،دوست دار تر،معمار تر،اصلا جورِ دیگر خدایی است خدای بهار...(نعوذبا...بی شک تمامی صفات در خداوند لایتغیر،تام،و یکسان است،در نگارش ادبی مناقشه نیست)

حداقل این است که رابطه ام با "او" در  بهار جورِ دیگری است،اما به نظر نمیرسد منِ بی حوصله در پاییز که سال هاست در دامِ شومش،پاک می سوزم و خاکستر می شوم وکسی را ندارم که بر سرش داد زنم،فریاد زنم و صدایم را بشنود و سرزنشم کند،ملامتم کند،حتی اذیتم کند و حرف هایم را،کار هایم را،نقص هایم را،خظا هایم را،به رخم بکشد وخجالتم دهد،یک شبه اینگونه در بهار تغییر یابم...

آری،درست گفت، "او" نیز در بهار،مهربان تر از همیشه است،خب حق دارد دیگر،خاطره های خوش،آدمی را نیز خوش می دارد،و چه خاطره ای نیکو تر از آفرینشِ آنکه چون آفریدش به خود "آفرین" گفت.

ذره ای شک ندارم،که فصل آفرینش،بهار است، و این بوی خوش آفرینش است که سخت مرا و "او" را مدهوش ساخته است...

شک ندارم که همین روز ها بود و بارانی بهاری زده بود و خداوند نیز سخت از بوی نمِ خاک مدهوش،که دستی به گِل برد و کمی پیچ و تابش داد و بعد هم قوسی و بعد هم...

شک ندارم که این روزها برایش یاد آور ِشیطنت های فرشته هایش است،فرشنگانی که شاید تا آن روز دوست داشتنی ترین ها در اطرافش بودند...فرشتگانی خوب که از روی حُب زیاد به خداوند، برخی از آدم ها را نصف و نیمه و نیمه کاره بیرون می دادند!!!

درست است،او بسیار مهربان تر است با من در بهار،خاطرات خوش،تمام وجودش را فراگرفته است...

بهار نیز برای من یادآور "فرشته" بودنم است،یادآور فردوس برین،یادآور بهشت،یادآور جایگاه حقیقیم،یاد آور آشیانم در دل شاخسارهای طوبی،در قصر بر افراشته از عشق و ایمان،یاد آور جویبارهای شیر و عسل روان در زیر قصر هایی که بنایشان فقط عشق است و ایمان، و نه گچ و سیمان!

بهار برایم یادآور این است که ای انسان تو را برای زندگی جاودان در زمین نیافریدیم،پس در زمین آلوده ذوب مشو!


پی نوشت دارد این پست:

+سال نو را به تمامی دوستان عزیز مجازیم تبریک عرض می کنم.

+برای همه دوستان آرزومندم که حاجت دلهایشان در سال جدید با حکمت پروردگار،یکی باشد...

+انشاا... که ایام در سال جدید به کام تمامی دوستان عزیز مجازیم باشد...

+حلال بفرمایید،هر آنچه را که از حقیر در سالی که گذشت،ناپسند یافتید.

نکته: اینجا،مها10،اولین خانه مجازیم، و دوستانی که در آن دارم،بسیار برایم مهم است،چرا که شدیدا" به «والسابقون السابقون اولئک المقربون» ایمان دارم.

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 21:46     

چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲
هفته وحدت

هفته وحدت برایم بسیار مهم است...

احساس می کنم یکی از بزرگترین ارزشهای متعالی است که بی شک می توان "جمهوری اسلامی را صادر کننده آن دانست..."

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 20:4     

سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲
دگر نوشت

نمی دانم چرا

میان این همه اتفاق؛

"تو" را...

طوری عجیب؛

جدی گرفته ام!


پی نوشن دارد این پست:

+برای مخاطبانم:این "تو" آن "او" ی نوشته های سابقم نیست!

+نمی دانم نامش را شعر می گذارید یا هر چیزِ دیگر اما می دانم از سهیل ملکی است(خرده نگیرید،از سرقت ادبی دل خوشی نداریم)

+سختی تحمل چنین ایامی سخت،جای خودش،داغ تنهایی و جا ماندن از دوستان سفر کرده به شهر خون و جنون و عشق نیز سخت کلافه ام کرده است،آن شب با خود اندیشیدم که گویی تعبدی است که همه بروند و تو بمانی و چشمانت در حسرتی لاینوصف،اینگونه تر شود.

+این روزها جنگ با خود و زمان برایم سخت تر شده است...،با این همه گرفتاری های سخت این روزهایم و عدم تواناییم در مدیریت زمان(چون همیشه) نمی دانم چرا کلاس های موسسه ی طلوع برایم اینقدر مهم است."مسلم است می دانید که "تو" موسسه طلوع نیست"

+گاهی فکر می کنم بیان برخی چیزها، عمق و معنای فاتر آن چیز را "پست" می کند،همانند "تسلیت" چنین ایامی که نه انسان بلکه تمام ذرات سازنده این جهان در چنین ایامی محزون است...

+چقدر شمارشِ واژهِ "سخت" در این پی نوشت ،سخت است،گواهِ سختیِ احوالاتِ این روزهایم است.

+دعایم کنید

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 19:50     

سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲
خدایم

راستش را بخواهی این اولین پستی است که نه کاغذ آماده دارد و نه خودکار،نه چای بابونه برای بهتر نوشتن و نه ...!

آخر خوب می دانی که چقدر مها10 و آنچه در آن یافت می شود برایم مهم تر است،مهم تر از خیلی چیزها و حتی شاید مهمتر از "او" که آن روزها آنقدر مهم بود...

اما این نوشته شاید بی مقدمه ترین نوشته ی این روزهایم باشد

من بودم و صفحه کلیدی که روزها است جمله ها نوشته است و صفحه ها نگاشته است،اما دریغ از حتی یک کلمه...

می دانی چه چیز را کلمه می دانم!

فاصله های بین کلمات خدا نوشت های ملیکا نیز حتی برایم کلمه بود...

اما این روزها حتی خبری از آن فاصله ها هم در نوشته هایم نبود!

نیکا گفته بود که رفته ام تا تولد سال دیگرم...

آری،راست می گفت رفته ام اما رفتنم در "تیر" امسال نبود،خوب می دانی و خوب می دانم که کدام تیر رفتم و کدام تیر دیگر هیچ بویی از آن" من" سابق حتی برای خودم هم نیامد...

فکر می کنم دیشب بود،نه دیشب تر از دیشب بود که سروش را در خواب دیدم،خوب یادم است که خسته بودم آن شب،آنچنان که فقط شامی خوردم و آن هم نصفه و نیمه و بدون مطالعه و مقدماتِ خواب به خواب رفتم...

سروش می خندید،آنچنان که گویی چون نوزادی است که بعد از ساعت ها گریه،لبخندی بر لبانش سبز شده است...

لبخندی از ژرفای وجود...

می خندید و می خندید و می مخندید

لبخندش و عده ام می داد،می دانی،گویی حرف می زد،اما از همان جنس لبخند هایی بود که سجاد گاه گاهی که محزون می شد بر لبهایش می دیدم...

اما نه،با آن هم فرق داشت...

سروش می خندید...

وعده داشت لبخندش،چون همیشه...

همیشه امید داشت نگاهش ،صدایش ، بودنش، ...

باز هم آنگونه بود.

صبح که بیدار شدم خسته بودم،شده است ساعت های بخوابی و بیدار شوی،احساس کنی حتی از قبل از خوابت هم خسته تری؟

آنگونه خسته بودم! 

اما این دست نوشت برای توست...

نوشته ای در آن خستگی صبح دم...

نوشته ای بدون حتی لحظه ای تعمق،نوشته ای بر خلاف سایرقلم فرسایی های اینجایم...

نوشته ای بی مقدمه،نوشته ای بدون ساعت ها قدم زدن،نوشته ای بدون چای،نوشته ای بدون کاغذ سفید اما کاهی،نوشته ای بدون میزی تمیز،نوشته ای بدون خودکار روان نویس مخصوص نوشته های مها10،نوشته ای بدون این همه تکرار...

این نوشته برای توست...

تویی که بدون همه اینهایی که من برای نوشتن هایم ،نوشته ام،مرا نوشته ای...

برای تویی که خوب می دانی هیچگاه جز دل جایی از تو نگفته و جایی از تو ننوشته ام...

چرا برایت نوشته ام،اما برای آنکه آنطور که من می خواهم بشناسیم و نه آنطور که شناساندیم.

تویی که آرزومندانه تنها بودن با تو را بارها به تصویر کشیدم...

تویی که خوب یادت است هرجا که تردید و درنگی بود تو را به میدان کشیدم...

تویی که تنهایی را برایم تنهایی کرده بودی

تویی که معنای فاتر تنهایی را آنگونه که شایسته است  به من شناسانده بودی...

تویی که اندیشنیدن را آنگونه که می خواستم به من آموخته بودی...

چند روز و چند هفته و چند ماهی و شاید چند سالی است که تنهایم نیز دیگر آن تنهایی سابق نیست...

آخر تو آنگونه که باید نیستی دیگر...

وقت هایی است  این روزها که حتی می ترسم تلفنم را نیز جواب دهم،آخر باید صدایم را عوض کنم و من این روزها حوصله شاد کردن صدایم را بی تو ندارم.

نمی دانم من عوض شدم یا تو...

ولی مسلم این است که یا من عوض شده ام یا تو...

که اینگونه با هم غریبه گشته ایم.

یادت است آن روزها که شبها،ساعت ها نه در نماز بلکه بروی تختم و زیر ملحفه ی سپیدم  ساعت ها به صحبت با هم می نشستیم...

یادت است است چله می گرفتیم و دخیل می بستم تو وعده می دادی و من اطمینان...

یادت است بازی های کودکیم را و آخرش،این من بودم که همیشه جر می زدم ،اما توقهر نمی کردی،تو معشوق بودی،اما معشوقی که هیچگاه فراغ عاشق را تحملش نبود...

تو سراسر ناز و کرشمه بودی اما طنازی که هیچگاه بیشتر از طاقت عاشقش طنازی نمی کرد...

یادت است امتحاناتم را از کودکی،"افوض امری..." را یادت است...

یادت است گاهی فریاد می زدم از جهل  و تو عاشقانه نگاهم می کردی و بعد از آرام شدنم لبخندی می زدی که وانمود کنی همه چیز فراموشم شده است...

یادت است  آن روز که گفتم می دانم این اراده توست و مورد وفاق تو و تو این را برایم خواستی ولی در دل خوب می دانستم که تو به هیچ عنوان راضی به انجامش نبودی ،اما چون همیشه تنهایم نگذاشتی...

یادت است تنهایم گذاشتند و همه چیز را بر سر تو خراب کردم که چرا آن روز جلویم را نگرفتی!

یادت است گریه هایم با هق هق بر سر نماز و  ترس باطل شدن نماز هایم را...

آری یادت است است،آخر تو که فراموش نمی کنی این ها را،این منم که آن همه خاطراتمان را فراموش کرده ام که امروز اینگونه با تو بیگانه گشته ام...

خدایا؛ولی می خواهم فراموش کنی...آری فراموش کنی غریبگی این روزهایم را،می خواهم همان خدایی باشی برایم که در مقابل فرشتگانت چون کودکی معصوم،اسماء را به من آموختی و بعد آنها را گفتی که اسماء را بگوی و آنها را عاجز کردی و من را عزیز...

من خدای رجاء کودکیم را می خواهم،من تو را می خواهم،آنگونه که تو مرا می خواهی و نه آنگونه که دیگران برای خواستنت مرا آموخته اند...

دلم مهربان خدای کودکیم را می خواهد و می دانم که تو همین نزدیکی  هستی و این منم،سید حسینت که تو را فرا می خوانم مگر خودت نگفتی که:

"و چون بندگانم از تو درباره من بپرسند،بگو من  نزدکیم و دعای دعا کننده را وقتیکه دعا کند قبول می کنم"(1)

پس خدایم،می دانم که خلف وعده نمی کنی،نه برای اینکه اینگونه گفته اند و گفته ای،نه،چون خود به چشم وعده دادن و وعده گذاریت را دیده ام...

و خلف و عده از چنین وعده گذاری نه بعید است بلکه در محتملات نیز نمی گنجد...

خدایا،هر سدی که تو را با من غریبه ساخته است،نه،مرا اینگونه با تو غریبه ساخته است،بشکن...

غرورم هم به درک...

نزد تو که هیچ غروری نیست برایم چرا که خوب می دانی احوالم،اما اگر خرده غرور و آبرویی نزد دیگرانت بر من است آن هم بشکن، فقط:

قبولم کن!


1-آیه 186،سوره ی مبارکه بقره

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 11:50     

چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲
امروز،پنجم تیرماه،تولدم

خوب است که در ابتدا  یعنی اینجایی که آغازی است برای  شروع و یا شاید پایانی است برای آن و به هر ترتیبب در ابتدایی است که خود نیز نمی دانم شروعی است برایم و یا پایان،یاد آور شوم که  آنها که مرا می خوانند و از خواندنشان مرا می شناسند آنگونه که تاکنون خوانده اند در این مطلب نیز بشناسندم و نه آنگونه که می خوانند و آنها که جور دیگری مرا می شناسند از شناخت خود عدول کرده و آنگونه که می خوانند مرا بشناسند...

امروز پنجم تیرماه است،واین مطلب از آن دسته از  خود نوشت هایی است که نه من آن را برای خود نوشته ام بلکه این خود است که برای من نوشته است،مخاطبانم خوب "خود" و "من" را از هم تمیز میدهند،اما چه میگویم این مطلب که دیگر مخاطب نمی طلبد ،مطلبی که "خود" برای "من" بنویسد،مخاطبش فقط تویی!

این(؟) را بارها برخود زمزمه اش کرده ام،اصلا" گویی تمام این روزهایی که اندیشه هایم را نیز چون مها 10 تعطیل کرده ام ،دلیلش "این" بوده است... و از آنگونه از "این" هایی است که هیچگاه قرار نیست کسی بداند و آن را بخواند،آخر خود خالص است دیگر... خود خالص یک شاعره و نه شاعر...

امروز پنجم تیر ماه است و امروز است که خوب می فهمم که یکسال چه تلخ بر من گذشته است،نه تلخ که بگویم اتفاقی خاص یا پیش آمدی ناگوار خاطرم را مخدوش ساخته،نه هرگز،بر عکس که نبود چنین اتفاقی است که اینگونه مرا امروز یعنی در سالروز تولدم مغموم ساخته است، می دانی اصلا" گویی اتفاقات ناگوار را دوست دارم،دوست دارم سختی را ،رنج را،غم را،قصه را، درد را،بی تابی را،استرس را،مشکل را،ترس را و  هرچیزی که امید تمام شدنش را بیشتر از تمام شدنش دوست دارم،می دانی ایگونه می اندیشم که اگر سختی نیست پس همین است و همین لایتغیر بودن و همین بودنش را دوست ندارم،ترس به جانم می اندازد! 

+چند سالم شده است؟چند سال گذشته است از آن روز؟پیر شده ام! هنوزجوانم! این روزها کودکتر شده ام!به صورتم می آیید چنین سنی؟چه به دست آورده ام؟مدرکم چیست؟چقدر پس انداز کرده ام در این سالها؟ازدواج،ازدواج نکرده ام!خانه دارم؟ماشین چه؟چه می شود آینده ام!مو های سرم دارد کم می شود! چه کنم قبل از28 سالگی دکترایم را گرفته باشم؟میرسم آیا؟باید بروم  یا بمانم؟ پدرم چه،مادر را چگونه ترک گویم؟مگر می شود؟آیا اینجا می توان کار کرد؟آیا اصلا" بعد از اتمام تحصیلاتم کار برایم فراهم می شود؟اوضاع اقتصادی جامعه چه می شود!!!سنم بالا می رود...وای که دارم پیر می شوم!!!

چقدر بدم می آید نه نه بدم نمی آید، اصلا" متنفرم از این تفکرات =لاینحلی که گویی واژه ی تولد با آنها آمیخته است...گویی تولد باید مجالی باشد برای فکر کردن به آینده و مروری بر گذشته،چقدر بدم می آید از آنها که خود را ملزم به چنین افکاری می دانند و ساعت ها می نشینند و فکر می کنند که چه میشود و چه باید کرد و اسمش را هم آینده نگری می گذارند،وبعد که می پرسی چه می کنی ؟می گوید به آینده فکر می کنم و برنامه ای برای خود می گذارم تا... و بعد هم می پرسی که آیا نتیجه گرفته ای؟ که با غروری لاینوصف  و لحنی مطمئن می گوید اگر می خواهی بنشین تا برنامه ام را برایت بگویم و آن زمانی است که صبرم دیگر یاریم نمی کند و دوست دارم...

امروز پنجم تیر ماه است و من هستم و خاطرات دیروز هایم،امروز دوست دارم فقط "من" باشد و "خود" و نه دیگری ،چقدر بد است که تولد باید شلوغ باشد و دور هم  بود،شاد بود شاد زیست،رها بود "رهایی" کرد،چقدر بودن با خاطرات خوش تر است برای کسی که می خواهد امروزش را خودش باشد...دیشب یاد داشتهای گذشته ام را در چنین ساعاتی مرور می کردم،نمی دانم چرا از تغییر عمیق در اندیشه ام همیشه  اینگونه می ترسیدم!هنوز هم آنگونه هستم ،دوست ندارم به عقاید گذشته ام لبخند بزنم و بگویم چه دگم می اندیشیدم آن روزها...برعکس خیلی ها که تغییر مثبت در اندیشه هایشان را سخت دوست می  دارند،دوست ندارم بگویم واقعا" آن روزها اینگونه  فکر می کردم و امروز....

اما چه حاجت، انسان است دیگر "بزرگ" می شود

جالب است این یاداشتها  خیلی....

می دانی !

برخی روزهایش خوش است و برخی دیگر ماتم زده و رنجور....

برخی پر از آرزوست و برخی فقط شکراست و سرور

برخی قول است به خودم و برخی نتوانستن و شرمگینی  نزد خودم

برخی محبت است و برخی نفرت...

برخی شعار است و برخی هم شاید شعور

برخی...

زیاد است از این برخی ها در یادداشت هایم که تا امروز به  هیچ کس و هیچ جا بازگو نشده است...

اما نکته ای برایم جالب است در یادداشت هایم و آن اینکه آرزوهایم بزرگ و کوچک شده است،یعتی با بزرگ شدنم در سالی لزوما" آرزوهایم بزرگ نشده است،جالب است،نه؟

با مطالعه ی یادداشت هایم و رسیدن به امروز فهمیدم چقدر ثبات را دوست دارم ،برعکس ظاهرم که متنفر است از ثبات...

 

امروز پنجم تیر ماه است،نمیدانم چرا پنجم تیرماه،چند سالی است که با یک سری کلید واژه برایم همراه شده است و هرساله چند کلید واژه اضافه می گردد و اما مابقی همانطور که بوده اند بر ذهنم جای خشکیده اند،کلید واژه های سال قبل زیاد بود،خیلی زیاد،اصلا" بد بود،"بد بود"!!! چه مفهوم نسبی است این "بد" بودن،یعنی چه بد بود؟نمی دانم!یعنی می دانم اما از آن بدهایی است که با تفسیرش شاید خوب شود و از خوب شدنش می ترسم، اما این من اینجا شاید باید کاری بکنم برای کلید واژه های سال قبلم،خوب میدانی که که چقدر آن روزها،آن تیر،آن چهارم و آن پنجم تا آن چندمش و بعد هم بیست و چندمش که پایانش بود چه گذشت بر من،اما گذشت،راضیم،به قول تیراژه گذراندیمش...

امروز پنجم تیر ماه است و من در اولین ساعات یا دقایق روز به دنیا آمدنم یعنی 00:40 دقیقه بامداد فروغ گشوده ام،چقدر خوب است سنت شکنی،چقدر خوش است روز تولدت آنگونه که می خواهی باشی،چقدر دوست داشتم امروز قولم یا عهدم را با او که بارها و بارها آنگونه مجدانه نهیم کرده بود از فروغ خوانی بشکنم،تولدی دیگر را ورق می زنم:

"همه ی هستی من آیه تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم،آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید ریسمانی که مردی با آن خود رااز شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد

(....)

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد

آرام،آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد"

امروز پنجم تیر است ومن خوب می توانم فردایم را پیش گویی کنم،فردایی که صبح از خواب بیدار می شوم وهر کاری تعطیل است و این مادر است که طبق معمول زودتر از دیگران  صورت خیس شسته ام  را می بوسد و با نشاطی لاینوصف تولدم را تبریک می گوید و مرا سخت در آغوشش می فشارد و با نشاطی ژرف از تمام وجودش فریاد می کشد که پسرم امروز بیست و چند ساله شده است و بعد از تاملی کوتاه (که خوب می دانم به چه می اندیشد) می پرسد که برای صبحانه  چه می خوری؟لیستی فراهم میکند و همیشه در نظر می گرد که چون دیروز فلان چیز را خورده ای امروز باید ...ولحظاتی بعد پدر با عینک مطالعه که در حال ورداشتن از چشمانش است از اتاقش بیرون می آید و با غروری سنگین در نگاه با صدای آرام و شمرده و با نگاهی به سمت آسمان که سقف کوتاهمان چون همیشه زندان نگاهش بوده است و با لبخندی خشک که خوب می دانم با تمام وجود کنترلش کرده است،تولدم را تبریک می گوید و چون سابق چندی بعد چند پندی می دهد و بعد به زندان اتاقش باز میگردد و بعد هم  نوبت تبریک خواهرانم و پیامهای پی در پی و زنگ دوستان و آشنایان که گویی اجباری است برایشان در تبریک گویی چنین روزی و بعد هم شبی که با دوستان در کافه ای یا رستوارانی و جایی می گذرد و این بازهم منم که به تنهاتر بودنم می اندیشم...

راستی:

چند روزی است دوباره ساز دستم می گیرم،اما دیشب نمیدانم چرا سازم کوک نشد، دیشب در بیداری خواب می دیدم،خواب شهناز را!!یادت است چقدر بداهه را دوست داشتم،اما این روزها فقط ردیف می نوازم،دیگر ابوعطا،عطای سابقش را برایم ندارد،بیات دیگر نه ترکش و نه اصفهانش برایم تداعی گر هیچ شوری نیست،سه گاه ،گاه گاهی مرا می خواند و اما این منم که  فقط دوست دارم این روزها شور دو برا ی تو بنوازم،دوست ندارم یاد بداهه بیفتم،آخر بداهه را با شهناز شناختم و شهناز را با رنجبر،یادم است اولین عکسی که در اتاقش،رنجبر را می گویم،به چشمم خورد شهناز بود،رنجبر عاشقانه شهناز را می پرستید،آن روزها نیز رنجبر تمام ذهن موسیقیایی من بود و شهناز نیز تمام هستی رنجبر،گویی هنرش را تماما" از او وام گرفته بود انگشت گذاریش نیز تماما"انگشتگذاری های شهناز بود...

بگذریم باز نوشته ام  بوی غمنامه به خود گرفت...

تولد!بیش از هر چیزی با یک  هراس برایم همراه است،هراسی که هرساله مرا سخت مشوش می سازد هراسی که بیدار شدنم را فردا صبح،خوب می دانم که تا ظهر به تاخییر می اندازد،فردا نمی خواهم چهره ی پدر را چروکیده تر از گذشته ببینم،نمی دانم چرا هر سال در این روز است که متوجه غمگین تر شدن چهره ی مادر و شکسته تر شدن چهره ی پدرمی شوم.

می دانی می ترسم از بیدار شدن در پنجم تیرماهی که ... می ترسم!

 

امروز پنجم تیر ماه است...

 

 

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 1:34     

شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲
تعطیل است

                       

می دانی!!!

یک وقت های باید روی یک تکه کاغذ بنویسی

"تعطیل است"

و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت

باید به خودت استراحت بدهی...

دراز بکشی...

دست هایت را بگذاری پشت سرت

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خود بگویی:

" بگذار منتظر بمانند"

این روزها "مها10" اینگونه تعطیل است!!!

 


پی نوشت دارد این پست:

+چقدر بعد از این  مدت طولانی ننوشتن ،این نوشتن، آن هم اینگونه و از حسین پناهی  مرا مسرور کرد!!!!

+می دانی؟  فهمیدم هیچ چیز در حالت عادی قشنگ نیست،آن زمان زیبا می شود که آنگونه می شوی(مصداق می گردی)،مثل همین جمله حسین پناهی!!!!

+مدتی نیستم،یعنی نمی توانم باشم،این روزها چند صفحه باید بنویسم تا یک جمله شود،این روزها ننوشتنم بهتر است از هرگونه نوشتنم!

+از همه ی دوستانی که این روزها احوالاتم را جویا شدن و حقیقتا" برخی نگرانم بودند،حقیقتا" سپاسگزارم:

+در پاسخ به دوستان "حال من خوب است،اما تو باور نکن"

+همیشه از آرایه ی تضمین بدم می آمد وقتی به کارش می بردم نمی دانم چرا احساس می کردم از خود هیچ ندارم!!!!ولی این روزها فقط کلامم و قلمم شده است تضمین(گیومه بالا)

+چقدر از انتخاب کردن بدم می آید،تجربه هایم در انتخاب  هم بر این "بد آمدنمان" می افزاید،اما چه حاجت که این بار هم انتخاب میکنم آخر انتخابات نزدیک است...

+آری،چقدر "دموکراسی" را دوست داشتم،همانقدر که این روزها از آن بدم آمده است(مخاطب خاص)

+هنوز مصدری زیباتر از "تنهایی" نیافتم!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 16:30     

سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱
"نوروز" از دیدگاه معلم شهید دکتر علی شریعتی

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يك جشن ملي است،‌جشن ملي را همه مي‌شناسند،نوروز هر ساله برپا مي‌شود و هر ساله از آن سخن مي‌رود. بسيار گفته‌اند و بسيار شنيده‌ايد؛ پس به تكرار نيازي نيست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نمي‌كنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مكرر بشنويد. در علم و ادب تكرار ملال‌آور است و بيهوده؛ “عقل” تكرار را نمي‌پسندد؛ اما “احساس” تكرار را دوست دارد، طبيعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نيازمند است، طبيعت را از تكرار ساخته‌اند؛ جامعه با تكرار نيرومند مي‌شود، احساس با تكرار جان مي‌گيرد و نوروز داستان زيبايي است كه در آن، طبيعت، احساس و جامعه هر سه دست‌اندركارند.
نوروز كه قرن‌هاي دراز است بر همة جشن‌هاي جهان فخر مي‌فروشد، از آن رو “هست” كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست، جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هيجانِ هر “آغاز”.
جشن‌هاي ديگران، غالباً انسان‌ها را از كارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، كوچه و بازار، باغ‌ها و كشتزارها، در ميان اطاق‌ها و زير سقف‌ها و پشت درهاي بسته جمع مي‌كند: كافه‌ها، كاباره‌ها، زيرزمين‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها … در فضايي گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گل‌هاي كاغذي، مقوايي، مومي، بوي كندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را مي‌گيرد و از زير سقف‌ها، درهاي بسته، فضاهاي خفه، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بيكرانة طبيعت مي‌كشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هيجانِ آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
“بوي باران، بوي پونه، بوي خاك،
شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاك” …
نوروز تجديد خاطرة بزرگي است: خاطرة خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال، اين فرزند فراموشكار كه،‌ سرگرم كارهاي مصنوعي و ساخته‌هاي پيچيدة خود، مادر خويش را از ياد مي‌برد، با يادآوري‌هاي وسوسه‌آميز نوروز، به دامن وي باز مي‌گردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي‌گير: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمي‌يابد و مادر،‌ در كنار فرزند، چهره‌اش از شادي مي‌شكفد، اشك شوق مي‌بارد، فريادهاي شادي مي‌كشد؛ جوان مي‌شود، حيات دوباره مي‌گيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار مي‌شود.
تمدن مصنوعي ما هر چه پيچيده‌تر و سنگين‌تر مي‌گردد، نياز به بازگشت و بازشناخت طبيعت را در انسان،حياتي‌تر مي‌كند و بدينگونه است كه نوروز، برخلاف سنت‌ها كه پير مي‌شوند و فرسوده و گاه بيهوده، رو به توانايي مي‌رود و در هر حال، آينده‌اي جوان‌تر و درخشان‌تر دارد، چه، نوروز راه سومي است كه جنگ ديرينه‌اي را كه از روزگار لائوتزو و كنفسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتي مي‌كشاند.
نوروز تنها فرصتي براي آسايش، تفريح و خوشگذراني نيست، نياز ضروري جامعه، خوراك حياتي يك ملت نيز هست. دنيايي كه بر تغيير و تحول، گسيختن و زايل شدن، درهم ريختن و از دست رفتن بنا شده است، جايي كه در آن، آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار،‌ تنها تغيير است و ناپايداري؛ چه چيز مي‌تواند ملتي را، جامعه‌اي را، در برابر عرابة بي‌رحم زمان – كه بر همه چيز مي‌گذرد و له مي‌كند و مي‌رود، هر پايه‌اي را مي‌شكند و شيرازه‌اي را ميگسلد- از زوال مصون دارد؟
هيچ ملتي با يك نسل و دو نسل شكل نمي‌گيرد؛ ملت، مجموعة پيوستة نسل‌هاي متوالي بسيار است، اما زمان، اين تيغ بي‌رحم، پيوند نسل‌ها را قطع مي‌كند؛ ميان ما و گذشتگانمان- آنها كه روح جامعة‌ ما و ملت ما را ساخته‌اند- درة هولناك تاريخ حفر شده است؛ قرن‌هاي تهي ما را از آنان جدا ساخته‌اند؛ تنها سنت‌ها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از اين درة هولناك گذر مي‌دهند و با گذشتگانمان و با گذشته‌هايمان آشنا مي‌سازند. در چهرة مقدس اين سنت‌ها است كه ما حضور آنان را در زمان خويش، كنار خويش و در “خودِ خويش”، احساس مي‌كنيم؛ حضور خود را در ميان آنان مي‌بينيم و جشن نوروز يكي از استوارترين و زيباترين سنت‌ها است.
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا مي‌داريم، گويي خود را در همة‌ نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين برپا مي‌كرده‌اند، حاضر مي‌يابيم و در اين حال، صحنه‌هاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق مي‌خورد، رژه مي‌رود. ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي‌داشته است، اين انديشه‌هاي پرهيجان را در مغزمان بيدار مي‌كند كه: آري، هر ساله! حتي همان سالي كه اسكندر چهرة اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعله‌هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي‌كشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبت‌زدة ما نوروز را جدي‌تر و با ايمان بيشتري برپا مي‌كردند؛ آري، هر ساله! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كنارة جيحون سرخ رنگ،‌ خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام مي‌كرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكده‌هاي سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن مي‌گرفتند.
تاريخ از مردي در سيستان خبر مي‌دهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفة جاهلي آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويراني خانه‌ها و آوارگي سپاهيان مي‌گفت و مردم را مي‌گرياند و سپس، چنگ خويش را برمي‌گرفت و مي‌گفت: “اباتيمار، اندكي شادي بايد”! نوروز در اين سال‌ها و در همة سال‌هاي همانندش، شادي‌يي اينچنين بوده است، عياشي و “بي‌خودي” نبوده است،‌ اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانة پيوند با گذشته‌اي كه زمان و حوادث ويران‌كنندة زمان همواره در گسستن آن مي‌كوشيده‌ است.
نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان، همه نوروز را عزيز شمرده‌اند و با زبان خويش، از آن سخن گفته‌اند. حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفته‌اند: “نوروز روز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز، خلقت جهان پايان گرفت و از اين رو است كه نخستين روز فروردين را هورمزد نام داده‌اند و ششمين روز را مقدس شمرده‌اند”.
چه افسانة زيبايي؛ زيباتر از واقعيت! راستي مگر هر كس احساس نمي‌كند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است، مسلماً آن روز، اين نوروز بوده است. مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزه‌ها روييدن آغاز كرده‌اند و رودها رفتن و شكوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شكفتن، يعني نوروز.
بي‌شك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
اسلام كه همة رنگ‌هاي قوميت را زدود و سنت‌ها را دگرگون كرد، نوروز را جلاي بيشتري داد، شيرازه بست و آن را، با پشتوانه‌اي استوار، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم، هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت؛ سنت ملي و نژادي، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه‌اي كه در دلهاي مردم اين سرزمين برپا شده بود پيوند خورد و محكم گشت، مقدس شد و، در دوران صفويه، رسما يك شعار شيعي گرديد،‌ مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژة خويش. آنچنان كه يكسال نوروز و عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
نوروز- اين پيري كه غبار قرن‌هاي بسيار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاريخ كهن خويش، روزگاري در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش مي‌شنيده است؛ پس از آن، در كنار آتشكده‌هاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي‌كرده‌اند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي، او را جان مي‌بخشند و در همة اين چهره‌هاي گوناگونش، اين پير روزگارآلود، كه در همة قرن‌ها و با همة نسل‌ها و همة اجداد ما- از اكنون تا روزگار افسانه‌اي جمشيد باستاني- زيسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيم‌تر از همه، پيوند دادن نسل‌هاي متوالي اين قوم- كه بر سر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منار‌ها بند بندش را از هم مي‌گسسته است و نيز پيمان‌يگانگي بستن ميان همة دل‌هاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانة دوران‌ها در ميانه‌شان حائل مي‌گشته و درة عميق فراموشي ميانشان جدايي مي‌افكنده است.
و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برمي‌افروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگ‌زدة قرون تهي مي‌گذريم و در همة نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا مي‌شده است، با همة زنان و مرداني كه خون آنان در رگ‌هايمان مي‌دود و روح آنان در دلهايمان مي‌زند شركت مي‌كنيم و بدينگونه، “بودن خويش” را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشه برانداز زمان‌ها و آشوبِ گسيختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود مي‌بخشيم و، در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، “خالي از خويش”، بردة رام و طعمة زدوده از “شخصيت” اين غرب غارتگر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همة نسل‌هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا مي‌بنديم و “امانت عشق” را از آنان به وديعه مي‌گيريم كه “هرگز نميريم” و “دوام راستين” خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پاية “اصالت” خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، “بر صحيفة عالم ثبت” كنيم.

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 18:3     

چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱
فأین تذهبون

 

مقام معظم رهبری در دیدار با دانش آموزان و دانشجویان(۱۰/۸/۹۱):

 

"مسئولان بويژه سران سه قوه بايد با وظيفه شناسي و درك شرايط حساس كنوني، از هرگونه كشاندن اختلافها به ميان مردم خودداري كنند و بدانند از امروز تا روز انتخابات، هر كسي كه بخواهد از احساسات مردم در جهت اختلافات استفاده كند، قطعاً به كشور خيانت كرده است"

 

مجلس/دولت:

 

فأین تذهبون؟؟؟!!!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:0     

جمعه دهم آذر ۱۳۹۱
کوچک جنگلی با نگاهی متفاوت

Magic forest | trees, winter, snow, pathway

                                                  بسم الله الرحمن الرحیم

بازهم آذر از راه رسید و یاد و خاطره میرزا را در جانمان برانگیخت،بازهم آذر،بازهم میرزا و بازهم این تکرار و تکرار،روزها می گذرد و عمر زودتر از این زودها به پایان می رسد و نفس هر روز سخت تر از دیروزی که گذشت از گرمگاه سینه خارج می گردد،اما این خاطره است که بر خاطره افزوده می گردد،شاید این انبار شدن خاطره هاست که فضای سینه را ضیق کرده است و توان  آسوده نفس کشیدن را از ما ربوده است،خاظره هایی که مکرر تکرار می شود تا شاید از فرط تکرار به عادات برسد و فراموش گردد و یا مسیر جاودانه ماندن را بیابد،اما چه حاصل که در هر دو وجه برای ما جز بیهودگی و بی حاصلی بر جای نخواهد گذاشت...!

باشد که امسال نگاهی متفاوت داشته باشیم به جریان زندگی میرزا،در سالی که شهادت میرزای خسته ی مان مصادف شده است با محرم حسینی و اکنون ما پس از شهادت حسین (ع) در سوگ او نشسته ایم،نه برای یک سال نه،بلکه برای همیشه ی تاریخ و حقیقت شهادت آن بزرگوار را در هویت واقعه ی کربلا گم کرده ایم،بیاید برای یکبار هم که شده حقیقت جریان جنگلی را قربانی صرف هویت آن نسازیم و در پگاه یازده آذر و تکرار و تعظیم و بزرگداشت از میرزا،از او بعنوان یک الگو یاد کنیم،و اینگونه بنگریم که میرزا می تواند برای ما یک اسوه باشد و زندگی او و مرگش دردی از دردهایمان را درمان گوید،اگرچنین است از مشی او و راه و روش او بهره بگیریم وگرنه رهایش کنیم تا در غربت خویش در یخبندان زندگی با همه چیزش حتی سر خود وداع کن و بیش از این او را نیازاریم و از او ابزار نسازیم و با نام او و یاد او بنفع خویش پرچم و علم برپا نکنیم،که این حقیقتا" ظلم بزرگی است،چرا که اینچنین است که رادمردان،آلوده ی فریبکاریهای ما شوند و فرصت ماندن برای همه ی تاریخ و همه عصر ها و نسلها از آنان گرفته خواهد شد،چرا که سرزمین من ونسل من به شدت به چنین مردانی نیازمند است،وچنین مردانی هستند که می توانند  در روزگار عسرت و در روزهای سخت دفاع از وطن و دین به یاری ما بیایند،اگر که ما آنان را دست بشناسیم،و چهره ی واقعی آنان را آنگونه که بودند به جامعه بشناسانیم قطعا" و بدون شک الگوی خوبی برای آینده ی کشور خواهند بود و راه درست زندگی کردن و آزادگی را نشان خواهند داد،چنانکه وقتی علی (ع) دید جامعه فقط به تکریم پیامبر بسنده کرده است و تنها خود را امت محمد (ص) می داند بر آنان فریاد برآورد که مگر نه اینکه محمد(ص) اسوه حسنه است پس از او پیروی کنید و در جای جای خطبه های خویش،چگونه زیستن پیامبر را به یاد آنان آورد،برای نمونه در فرازی از خطبه ی ۱۵۹ می فرماید:"پیروی کردن از رفتار رسول خدا(ص) برای شما کافی است...او بر روی زیمن طعام می خورد،مانند بردگان می نشیند،و به دست خود پارگی کفش را می دوزد و جامه خود را وصله می کند و بر خر برهنه سوار می شود و بر پشت خویش کس دیگری را سوار می کند،روزی بر در خانه اش پرده ای با نقش زیبا آویختند،حضرت فرمود این پرده را از نظرم پنهان کنید چرا که وقتی به آن چشم می اندازم،دنیا و آرایشهای آن را به یادم می آورد"(ترجمه:فیض الاسلام)

براستی که اگر این بزرگواران الگو و اسوه برای زندگی ما نباشند چه بهره ای دارد که از آنان یاد کنیم،اگر شهادت حسین(ع)،درس آزادگی و جوانمردی و دینداری به ما نیاموزد چرا این همه بر سر و سینه بزنیم،اگر  رهبران ملی و دینی،برای ما سرمشق نباشند و از آنان الگو نگیریم چه بهره ای خواهند داشت،پس بیاییم فرصت بزرگداشت کوچک جنگلی را پاس بداریم و امسال بر خلاف سالهای گذشته تنها به تجلیل از او بسنده نکنیم،بیایم ابتدا بیاندیشیم میرزا با چه آرمانی زیست و برای چه آرمانی شهید شد،میرزا در کجای تاریخ کشورمان ایستاده است و به چه تحولی دامن زده است و اگر امروز میرزا حیات داشت و در میان ما می زیست چه می کرد و چه می گفت،اگر میرزا رئیس جمهور یا وزیر یا استاندار یا فرماندار یا معلم یا روحانی یا کارمند یا کارگر و یا بازاری و کشاورز و دانشجو و... بود با مسائل و جریانات جامعه چگونه بر خورد می نمود،آیا آن کوچک جنگلی بزرگ بی تفاوت از کنار همه ی مسائل می گذشت و یا تنها با چند وعده و وعید و یا صرفا" چند مصاحبه ی رسانه ای و شاید هم کمی انتقاد مسائل را توجیه می نمود و یا شاید چون من عافیت طلبی پیشه می کرد،آیا انسانهای بزرگ در غوغای سخت تصمیم گیری برای سرنوشت کشور به همین اندازه که من و شما به آن اکتفا کرده ایم،بسنده می کنند!!

پس بیاییم برای یکبار  که شده برای بزرگداشت میرزا و شادی روح او چون او بیندیشیم و درک عزیزانه ای از مسئوایت داشته باشم و چون او نیکو زندگی کنیم تا قادر متعال نیک مردن را نصیبمان کند.

          

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 14:2     

جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱
پاییز نامه

نمی خواستم،در پاییز قلم در دست گیرم،گویا عهدی بود روزی مرا،نه با خود نه! با دوستی،با آنکه دوست خطابش می کردم،با آن که هرچه بود،حقیقی بود،و همین برای درک این خطاب برایم کافی بود،اما طاقت توانستنم نبود،توان حل کردن پاییز در سکوت نبود،خوب می دانم که در پاییز قلم در دست گرفتنم  می شود پست های چون "پاییز و آفرینش" یا "تنهایی" که سرانجامش نیز متهم خواهم گشت به نهیلیسم (البته پوچ گرایی دنیوی منظور است)،چه کنم که پاییز برایم جز این نیست...!

خوب می شناخت مرا در پاییز،گفت:حسین!!(تنها کسی بود که مرا حسین آواز  می داد آن روزها،فقط حسین،نه کمی بیشتر)بازهم پاییز است و تو باز هم اینگونه شده ای،چرا اینقدر سیاه می نگری به این پاییز بی چاره؟به این همه زیبایی آفرینش به این همه تجلی نور، چرا تا اینقدر تیره می اندیشی به پاییز...؟به این برگریزان عشق و این باران آفرینش و به این تبسم آرزو مندانه ی نسیم  هستی...!

با همان اطمینان و تکبر همیشگی در صدایم که گویی هیچ چیز دیگری جز من حقیقتی برایش در این جهان ترسیم نشده است گفتم:

 پاییز سیاه است،نه نگاه من!!!زیبایی؟آفرنیش؟عشق؟؟؟باران آفرینش!!

پاییز فصل نابودی است،نه آفرینش،عشق در پاییز فقط سوداست،برگریزانش باران آهسته متوالی غم است!

اصلا" پاییز عدم است ، عدم!

گفت پاییز فصل عاشقانه هاست،فصل رویا هاست،فصل سپیدی زیبای عشق است ...

فصل تجلی عشق در زیر سپیدارهای بارن خورده ای است که می توان حسشان را لمس کرد،مگر خود نگفتی عشق روزی است که زیر سپیدارها بیابیش؟مگر وعده ی تحققش را نداده بودی؟پاییز تجلی گاه تمام ناگفته های تنهایت است حسین،نیست؟ناگفته هایی که سالهاست نمی گذارد چشمهایت از ترس افشایش به جایی و کسی مستقیم بنگرد.

گفت:آری،این تویی که همه چیز و همه کس را خاکستری می نگری و غیر از این نیست که پاییز در خاطر تویی که تا این حد غمگینی،سیاه است...این تویی که می خواهی اینگونه باشد.

گفتم:

از عشق فروغی رسدم،از شب شد               تیره تر روزم،از این شمع که روشن گردم

راست می گوئی،راست،و چقدر من غمگینم،چقدر...

ولی می دانی که این پروانه ی رنگین آتش پرست از هراس ظلمت،از پلیدی وهم آلود و هول انگیز شب گریخت و خود را به گوشه این صومعه راهب رساند و بر گرد شمع خلوت او طواف کرد،مگر از یاد برده ای که راهب خود در تاریکی به سر می برد؟شمعش خاموش بود،خاموشی که هیچ خاموشی دیگری او را در نیابید،گویا از ابتدا آن را نیفروخته بود،کسی نمی داند چرا؟شاید از آن روز که می دانست که در این دنیا رنگی و اندازه ای نیست،هیچ چیزی نیست،هیچ کسی نیست که به دیدن ارزد،شمعی نیفروخت

"کسی را که نمی خواهد ببیند به روشنایی چه نیاز است "دوست"؟

گفت،خودت نیز می دانی:

پاییز عین عشق است،صور است،عشقی که اعیانش افضل بر منافعش است،نسیم است،گفتگوی عاشقانه رود است،پاییز...

گفتم: پاییز است 

 خوب می دانی حالم را،پاییز است و می دانی توان قصه سرایی ندرام!!!!

مگر نمی بینی شهرم به غارات می رود،نمیبینی پاییز را که چون سرباز گوش به فرمان زمستان از کمینگاه کوهستانها دور دست برایم نقشه کشیده است؟

مگر نمی بینی؟مگر نمی بینی که دیگر نسیمی نیست؟ این باد وحشی جایش را گرفته است!

من بوی پونه می خواهد دلم....

زمزمه شاد جویبار و آواز عاشقانه بلبل مست می خواهد دلم////

سبزه و غنچه می خواهد،عاشقانه ی رودی در پای سرو می خواهد...

پاییز کجا و این ها....

مگر نمی بینی در این باغستان بزرگ،که می گویند پیش از این دامن گسترده هزاران خرمی بوده است،شاهد صدها شکفتن و جوانه زدن بوده است، اکنون جز دیوار دیوار و دیوار چیزی یافت نمی شود؟

پشت این دیوار زشت و ضخیم و عبوس انتظار را تاب تحملم نیست!

در پاییز حتی نمی توانم خوب بنویسم،منظم فکر کنم،حوصله اندیشیدن به الفاظ و  عبارت را ندارم،وای که چه کوه نرمی شده ام این روزها،به قول دکتر "چند صفحه استراحت می کنم و چند سطر نفس می گیرم تا کلمه ای بنویسم"،تنهایی را هم حتی تحمل نیست در پاییز...

می دانی:

گویی این روزها اصلا" کودکتر شده ام،خیلی کودک،نیازم به مادر بیشتر از قبل شده است،شایدم ضعیف و عاجز،گریه کردن برای این که کسی اشکهایم را پاک کند دوست دارم این روزها،پاییز است دیگر،غرور را هم می شکند!

گفت:....!!!!

او نیز خوب می  دانست پاییز در خاطرم تغییر نخواهد یافت...

و من نیز خوب می دانم که در "پاییز" خواهم مرد...

- پی نوشت دارد این پست:

+اولین پی نوشتی است که مها ۱۰ به خود می بیند

+مصدری عالی تر  و آقاتر از "ایستادگی" در دنیا نیافته ام، راست گفت که:اصلا" در زبان بشری نیز نیست!با آن می توانم در برابر نیرومندترین وسواس ها ایستادگی کنم،پاییز نیز از آن وسواس  هاست!

+به دوستی کامنت خصوصی دادم در مورد نوشته های این روزهایش،بسی دردهایش در جوابیه خصوصیش که دردنامه ای بود تفضیلی مرا رنجاند که شاید از دلایل اصلی این نوشتارم شد،کاش سکوت کمکم می کرد.

+شاید می توان به عناصر سازنده نوشتار "مجاز" نگریست،ولی هدف "استعاره ای" نویسی نبوده است!

+چه خوب که باران نیامد، می دانم که حالم را بسیار بدتر از این می کرد....!!!


برچسب‌ها: پاییز, غم, عشق, تنهایی

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 2:30     

جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱
ارتداد و حقوق بشر

                                         بسم الله الرحمن الرحیم

چندی است که در برخی از وبلاگ های دوستان و سایتهای تحلیلی،خبری و همچنین متاسفانه در یکی از نشریات جدید الانتشار مطالبی در رابطه با ارتداد مطروح گشته است که مبنی بر تنافی ارتداد با حقوق بشر و معیارهای اساسی حقوق بشری همچون حق حیات و آزادی اندیشه و عقیده می باشد،لذا بر خود لازم دیدیم که شروع به تدوین مقاله ای در این زمینه کنیم ، که بحمدالله با کمک گروهی از دوستان صاحب اندیشه و اساتید گرامی حقوقی توانستیم مقاله ای تحت عنوان "ارتداد و حقوق بشر" ارائه نمائیم.

از آنجایی که چهارچوب مباحث ما در این نوشتار حقوقی و فقهی است،لذا تلاش بر این شده است که بر هر دو وجه مطلب توجه شود و از هر دو دیدگاه توجیهاتی در این زمینه ارائه گردد.

جهت مطالعه ی مقاله به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

همین مقاله را بخوانید در:گیلان آنلاین


ادامه مطلب

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:0     

دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱
نوِ ُ ستا لژِ ی با طعم اندوه ...

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم چرا امشب دوباره دستم به قلم رفت،نه اینکه سعی کردم که نرود نه،شایدم بر خلاف سابق دوست هم می داشتم مطلبی بنویسم،نطقی که بر خلاف این روزهایم باشد،چیزی که "سید" این روزهایمان را طوری دیگر و واقعی تر نشان دهد،چیزی که بتواند فرار کند از همان چیزی که دوستانم(همان دوستانی که مخاطبانم خوب می شناسندشان) این روزها مرا با آن می پندارند... دوست دارم دور از ملحوظات ذهنی آلوده ام در آزادی از اندیشه های کلیشه ای که ذهنم توان به بند کشیدنشان را ندارد برای فقط لحظاتی بال بزنم،گفتم بال بزنم،راستی چه بال می زند؟هر چیز که بال می زند،بال دارد؟بچه تر که بودیم وقتی مادر می خواست فرق من با پرندگان و خزندگان را یادم دهد می گفت آنها بال دارند و پرواز می کنند و تو .... وخ ز ن د ا گ ان نیز....،راستی چرا ما هیچ وقت بال نداشتیم ؟که شاید برای لحظاتی بتوانیم آری از تفکرات چهارچوب بندی شده ی این روزهایمان حتی لحظاتی ک. و . تا ه  از ارتفاعی بلند بپریم،نه،نه پرواز نمی خواهم،لحظاتی آرام در آسمان بودن را تجربه کنیم  بعد به زمین بیایم با گامی از تکبر تمام کبر زمین را  رسوا کنیم؟!!!!مدتی بود عهدی بود مرا نمی دانم با که،با چه،چرا؟به چه دلیل،اصلا" چرا عهد می بایست دو طرفه باشد؟دیگر تمامی عهدهایم با خودم است با همین خودی که مدت هاست خود بودنش را فراموش کرده است ،هرچیزی است جز خود،هر فکری است جز برای خود،به هرچیزی می اندیشد جز خودش،به "او"،به زندگی خواهر،به دستهای مادر،به چهره ی پدر که اگر نگاهش نبود "آزادی را روی باتوم نیز هک می کردم"...به اینکه امروز نتیجه ی مصوبات جدید چه خواهد شد؟مطلب امروز مقاله صفحه ی چند روزنامه چاپ خواهد شد،به راستی رای مجمع عمومی تا"ثیر گذار بر شورای امنیت خواهد بود؟جواب پروتکل های الحقای اخیر چه خواهد شدو..."محمد" امروز کلاس دانشگاهش را می رود یا مثل سابق...آرمان و آزمونش مدتهاست  این خود را اسیر کرده است،پدرام چه شده است پس؟اشکان(؟)،نمره ی درس اساسی محمد چه می شود؟چرا معین بیشتر از من به نارسیسم مبتلا شده است؟حجتی که دیگر هیچ بویی از والسابقون نمی دهد،چرا سجاد باید از دانشگاه تهران بیرون می آمد؟ساسانی که هرچند دور از تفکر ولی در همین نزدیکی است و....و "او" که همچنان دور از این خود به خود می اندیشد...!گفتم عهدی بود مرا،نمی دانم چرا ولی خوب می دانم که بود چنین عهدی مرا،چرا که هربار قلم به دست می گرفتم تا چیزی از خود بنویسم(نه از این خودهایی که خود نیست) نه از خودِ خود!قلم بود که فرار می کرد یا من از قلم یا کاغذ از ما نمی دانم ولی خوب می دانم که از هم فراری بودیم،شاید کم کم دارم خلف وعده می کنم،انگار که نباید هیچ می گفتم و برای این خود مضموم خویش لا لا یی فراموشی سر می دادم.انگار تمام این فکر ها برای این بود که دیگر هیچ فکری به خود نکنم و آسوده دیگران را جای خود بپندارم!اصلا" انگار می ترسیدم از خودم،از خودی که خود آرامش کرده ام،دیگر هیچ بویی از آن قبلی که هی به این آن می پرید نمی دهد،آرام می نشیند،دیگر سوال نمی کند نه اصلا" سوال نمی کند،نطقش هم کور شده است...کمی هم کم غذا...آنقدر از رفتنی بودنش مطمئنم که دیگر به هیچ یک از آثاری که از خود به جای مانده است نیز رحمی نمی کنم!نمی دانم چرا این روزها  اینقدر از این نوع نوشتن هایم می ترسم و صرفا" خود را محدود به مقالات سیاسی و حقوقی نویسی در ژورنالها و سایت ها و نوشتن پستهای حقوقی در وب خود و نظرات در بلاگ های دوستان کرده ام،دیگر از آن منِ "(نه خود)" خودخواه هم که همیشه می خواست بهترین باشد هیچ خبری نیست!یادش بخیر همیشه از کودکی در بازیها "من" می باست رئیس می بودم،"من" می بایست یار می کشیدم،مدرسه که رفتیم من باید مبصر می شدم،رئیس تمام تشکلات کسی نباید می بود جز "من" ،چه بدو بدویی که نمی کردیم برای به دست آوردن این مناصبی که هیچ برایشان جز لبخندی به ما نمی دادند،دانشگاه  هم که رفتیم می بایست شاگرد اول همیشه ی کلاس همین "من" می بود و نمی توانست تحمل کند کسی از او درس خوان تر حتی وجود داشته باشد،از محیط اجتماعی اطراف این من،"هیچ" که آن هم برای خود قصه ایست،ولی دیگر از این من هم خبری نیست...!این روزها نمی دانم چرا لبخند مادر کمی سرد شده است؟ولی چه خوب که نگاههای پدر همان نگاهای قبلی است ولی لبخند من همان لبخند همیشگی است که تحویل نگرانی های مادر می دادم.این روزها که رمضان است تمام حس های نوستالژی دنیا انگار با هم به سراغم آماده است،مطالعه وبلاگ های دوستان هم می افزاید بر این احساس های کمی شیرن ولی باطعم اندوه!یاد رمضان های کودکی آن دوره بخیر که بهشتی بود برایم که درخت و میوه داشت،تخت و هرچه هوس داشتیم،رنگ و سایه و حریر،کاخی که لب خشک و شکم خالی را بشود با خیالش تا ربنا و خرما راه برد!ولی این روزها رمضان نیز،رمضان آن دوره نیست،شاید غبار از این خود است،آری همینظور است،رمضان همان رمضان است.این روزهایم شده است مرور گذشته هایم،نه،برایشان قصه نمی خورم،رنج نمی کشم،شیرین مرورشان می کنم،کمک می کنند به این خود که شاید دوباره به خودش بازگردد،ولی همگان(؟) می دانند که این روزها با پارادوکسی تلخ میگذرد...این روزه ها می ترسم از این همه چیزهایی که هستم و به رویم نمی آورم،می ترسم از شبهایی که جای صبح بر خود قالب کرده ام،می ترسم حتی از زنگ تلفنم که هر لحظه شاید به کاری فرا بخواندم که...،می ترسم از این که شاید این خود بیدار شود و حرف بزند...این روز ها حتی دیگر لبخند ژکوند دکتر نیز که سالهاست بر دیوار اتاقم به من خیره شده است از من چیده شده است،این روزها همه چیز رنگ بی رنگی به خود گرفته است!بی رنگی چه رنگی است؟چرا فکر می کنم بی رنگی خاکستری است؟خاکستری دیر ترین رنگی بود که یاد گرفته ام!شاید روزهایم خاکستری باشد این روزها...این روزها هر چه هست می دانم که به جد سخت می گذرد،و ترس از این است که سکوتم را فریاد بزنم!

اگر رنگی در این خط ها نیافتید بی پای بی رنگی این روزهایم بگذارید...

این روزها کمی بیشتر دعایم کنید..

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:0     

جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱
بدون شرح

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 8:0     

یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱
بمناسبت سی و پنجمین سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی

 

خورشید خاوران هر بامداد به جستجوی تو بیدار میشود

و شامگاه چون از فراز دمشق می گذرد

تا در نیلی آبهای مدیترانه به خواب رود

باچشم اشتیاق تو تا واپسین فروغ

به ایران نگاه می کند از دور

و موجهای ساحل دریای شام

به نجوای جاودانه محزونشان

قصه خونین دریایی را حکایت می کند

کان سوی تر درون تیره خاک آرمیده است...

یادش گرامی باد.

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 19:42     

جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱
مقایسه تطبیقی قانون اساسی با اعلامیه ی حقوق بشر

                                بسم الله الرحمن الرحیم

متن زیر مقایسه ای تطبیقی بین قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و اعلامیه ی حقوق بشر در باب حقوق فردی و آزادی اجتماعی می باشد که توسط حقیر در راستای یکی از کنفرانسهای دانشگاهیم انجام یافته است،که به درخواست گروهی از دوستان دانشگاهی در وبسایت شخصیم منتشر می کنم:

در ابتدا به تاریخچه ای از تدوین و تصویب این دو سند اشاره ای اجمالی می کنم:

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ توسط مجلس خبرگان تهیه و در مجلس نمایندگان در سال ۱۳۵۸ تصویب شد،ده سال پس از فرمان بنیانگذار جمهوری اسلامی مبنی بر لزوم بازنگری و تنظیم قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ موردبازنگری قرار گرفت.که  در اینجا معیار سنجش ما فصل سوم این قانون که در رابطه با حقوق مردم است،می باشد.

اعلامیه جهانی حقوق بشر در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ سه سال پس از جنگ جهانی دوم در مجمع عمومی سازمان ملل متشكل از تمام كشورهای عضو سازمان می باشد،تصویب شد.كار تدوین آن برعهده شورای اقتصادی اجتماعی یكی از اركان اصلی سازمان ملل قرار گرفت كه بر اساس ماده ۶۸ منشور باید این سند را تهیه میكرد.

در ادامه برخی مواد اعلامیه حقوق بشر به صورت تطبیقی با برخی اصول قانون اساسی که اکثرا" مربوط به فصل سوم این قانون می باشد( همراه) هم آورده می‌شود،که سعی بر این است تحلیلهای خود را در باب این مقایسه به حداقل برسانم و تفسیر،تحلیل و قضاوت در این خصوص را به خوانندگان محترم و صاحبان فکر و اندیشه واگذار کنم.

لطفا" به ادامه مطلب مراجعه فرمائید


ادامه مطلب

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 18:54     

سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱
دردنامه

فریاد نمیکشم که خواهند گفت  

                  از استخوان درد است

                          مویه نخواهم کرد که باور نمی کنند

         

            <<این صدای زخم یک مرد است>>

 

گریبان نمی درم که عریانی

             عادت درختان بی تصمیم

                                 در تازیانه ی هوای سرد است

 

صله نمی خواهم از هیچکس

     چرا که طلا تمام افتخارش این است،که به

                                  رنگ گونه های من زرد است

   

     <<دعایم کنید که دستهایم سخت سرد است>>

 

 

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 23:18     

جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰
حاکمیت قانون

متن زیر جوابیه دانشگاهی در باب یکی از سوالات تحلیلی دروس تخصصی می باشد، که به درخواست دوستان دانشگاهی در سایت شخصیم نگاشته ام،امید است مورد استفاده ی دوستان هم رشته قرار گیرد:

حاکمیت قانون یکی از اصول پایه ای وآرمانی حقوق نیز محسوب می شود،چراکه هرگاه نامی از حقوق در ذهن تداعی می شود بی شک اولین چیزی که با ظهور این نام بر ذهن چیره میگردد قانون است.از نظر حقیر قانون بی شک زاده ی حق،حقوق و حقانیت است و می توان آن را اراده ای همه گیر برای اجرای حق دانست و این دو مفهوم آنقدر به هم نزدیک شده است که حتی گاهی در آرمانهای حقوقیمان آن دو را یکی می پنداریم و انفکاک آن دو از هم به سختی و یا شبه محال صورت خواهد گرفت.واینطور تصور می شود که اجرای عدالت و برافراشته نگاه داشتن پرچم حقانیت بدون وجود قانونی که ضامن چنین ارزشهای اخلاقی باشد تحقق پذیر نخواهد بود.پس جای هیچگونه شکی در اصولی بودن مبنای قانون در علم حقوق وجود نخواهد داشت.در رابطه با قسمت دوم سوال که مربوط به ارائه راهکارهای موثر و موجز در جهت حاکمیت قانون در جامعه است باید عرض کنم که:نقش اصلی و اساسی در اجرای قانون را می توان به دوش دولت نهاد،از نظر حقیر موثرترین راه در جهت اجرای صحیح قوانین تصویب شده توسط قانون گذار،اجرای کامل و صحیح آن از طرف دولت می باشد،چراکه همینظور که در روایات آمده است:"الناس علی دین ملوکهم"لذا می توان نتیجه گرفت که اگر دولتی مصوبات مجلس کشور خود را که با تشریفات کامل مندرج در قانون اساسی تصویب شده است،مورد احترام قرار ندهد و بصورت کامل به اجرا نبندد مسلم است که نتیجه ای جز بی اعتنایی مردم نیز نسبت به قانون به بار نحواهد آورد.ولی اگر دولتی بطور کامل مصوبات مجلس و همچنین تصویب نامه ها و آئین نامه های صادره از طرف خود را بصورت اجرایی به کار بندد،لذا به تبعه ی آن مردم نیز با مشاهده ی اینکه قدرتمند ترین نهاد اجرایی کشور خود را ملزم به اجرای کامل قوانین می داند،خود را یکسان در برابر قانون خواهند یافت و این حس برابری در برابر قانون حس عدالت که از اصولی ترین آرمانهای علم حقوق است را در جامعه زنده خواهد کرد و بر افراشته ماندن پرچم عدالت در جامعه صرفا" با تحقق و اجرای قوانین به صورت کامل و همه گیر امکان پذیر خواهد بود.چرا که اگر در جامعه ای حتی مردم گروه بسیار کوچکی را ببینند که قانون بصورت کلی و عام در رابطه با آنها اجرا نمی شود،لذا خود را در برابرقانون برابر نمی یابند و نتیجه ی چنین نابرابری تمرد به قانون خواهد بود.و اما مبحث مربوط به اجرایی شدن قانون و توسعه ی آن از طرف مردم،مبحث بسیار تفصیلی است که بیان آن در این جوابیه مختصر دانشگاهی حقیر نمیگنجد،لذا به بیان چند مورد کوتاه و بررسی اجمالی آن اکتفا می کنم و از اطاله بیش از حد کلام میپرهیزم:از نظر حقیر یکی از عوامل عدم رعایت صحیح قوانین از طرف مردم عدم آگاهی نسبی آنان نسبت به قانون است و در واقع جهل حقیقی آنان نسبت به قوانین،چراکه عامه ی مردم درک صحیحی از قوانین نداشته و نمی توان انتظار رعایت دقیق قوانین را از آنها داشته باشیم و می توان ریشه ی آن را در عدم وجود متولی خاص در جهت آموزش دادن قوانین و آگاهی دادن مردم نسبت به مسائل حقوقی چه در نظام آموزشی کلاسیک و چه در اجتماع دانست.عامل بعدی را می توان به وضع قوانین و مقرراتی نامناسب با زمان و مکان نسبت داد،چراکه اجرای پاره ای از آنها دشوار و غیر ممکن می نماید.قوانین مصوب برای کتاب،کتابخانه،نصب در ویترین ها و نمایشگاهها نیست و مربوط به عامه ی مردم است. اگر قوانین بسیار خوب هم وضع کنیم که با مقتضیات زمانی و مکانی قابلیت انطباق نداشته باشد،خود به خود منسوخ خواهد شد،چه بسا قوانینی که به لحاظ نا همخوانی و نا متجانسی با فرهنگ عامه مهجور مانده اند.عامل سوم که کمتر به مردم مربوط می شود ولی موثر بر آنها است،عدم برخورد قاطع دستگاهای نظارتی و اجرائی با قانون شکنان است.تسامح وتعلل با قانون شکنان در پاره ای موارد،تفاوت رویه های قضایی در استنباط قوانین که باعث برخورد های چندگانه از سوی مسئولین قضاء با مردم بوده است باعث دلسردی و نا امیدی در اجرای قوانین و اجرای عدالت در جامعه شده است و قطعا" عاملی است در جهت عدم توسعه ی حاکمیت قانون در جامعه.بطور کلی اگر بخواهیم به عوامل یاد شده نگاه کلی بیاندازیم باز هم به نوعی مربوط به دستگاه قانون گذار،نهادهای نطارتی و نهادهای قضائی خواهد شد،که امید است با بهبود وضعیت دستگاهای مذکور اجرای قوانین بصورت اصلی اساسی و پایدار و ناگسستنی تبدیل شود.به امید آن روز...

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 17:32     

جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰
به یاد سردار

Magic forest | trees, winter, snow, pathway 

                               بسم الله الرحمن الرحیم

هر چیز در انسان تداعی حکایتی است از یک حس آشنا،و برای من ماه آذر با دانه های برف،قصه تلخ سرداری را به یاد می آورد که یک روز برفی در ماه آذر تنها و بیکس در سرمای ناجوانمردی و بی وفایی یخ زدو جان داد،آنگاه سر او را چون پیشوایش امام حسین (ع) از تن جدا کردند و برای گرفتن پاداش پیش یزید زمانه فرستاند.

وقتی آن صبح پائیزی برای نماز از خواب برخاستم و چشمم به برف افتاد،ناخودآگاه اولین چیزی که در خاطرم تداعی گشت،جریان شهادت سردارمان،میرزا بود!او را می دیدم که خسته و دردمند از رنج زمانه و نامردی های یاران دیروز،در حالی که دوست ارمنی خویش را به دوش می کشید،در برفی سنگین به سوی "خلخال" پیش می رفت.

راستی تو می اندیشی چه چیزی میرزای ما را از پای درآورد؟آیا گرگ ها اسطوره ی ناتمام جنگل را پاره پاره نمودند،یا برف توان راه رفتن را از رستم گیلان زمین ربوده بود؟و یا سرمای سخت و یخبدان او را زمین گیر کرده بود؟ویا....؟اما من می گویم میرزا را فقط و فقط دلتنگی و اندوه سنگین از این نامردمی ها و ناجوانمردی های جانکاه این چنین درمانده ساخته است.دستها و پاهای یخ زده را می توان مرهم حرارت نهاد،اما دل های یخ زده  را چاره ای نیست!و دیگر گریزی از مرگ نخواهد بود.سردار تنهای من این چنین بیکس در فصل یخبندان در بستری سپید آرمید تا برای ما حسرت از دست دادن آن روح های بزرگ باقی بماند و سرزمین همیشه مظلوم من ماتم دار سرداری شود که در برهوت سیاهی و ناامیدی روح زندگی به جنگل های آن داده بود.و افسوس که میرزا در فصل برگ ریزان از درخت تنومند ایران فرو افتاد به امید آنکه هزاران سرو در فصل بهار بروید و دیار شب زده ما در سروستان زیستن رقص نور سردهد!به امید آن روز....!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 15:5     

سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰
پاییز و آفرینش

Edge of the world | tree, silhouette, sun, black and white

                                 بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم پاییز،نمی دانم چرا پاییز برایم همیشه با غم و درد و اندوه تنهائی همراه است،نه آن تنهائی که همیشه آرزومندانه آرزویش را میکشم،نه!تنهائی که صرفا" با نبودن همراه است!نمی دانم چرا این غم فصل طاقت فرسا انگار فقظ در شب زیستن است.نمی دانم چرا فقط تاریکی است.انگار که آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده است،پاییز و شب چنان بر عالم نشسته است و زمین و آسمان را بخواب فرو برده است،که گویی هیچگاه بر نخواهد خواست،انگار که هیچگاه دیروز و فردایی نبوده است،انگار که کوهستان ها با آن همه عظمت ساکت به زانو نشسته اند،صحراها بخواب رفته اند،ویرانه ها نومید،قبرستان ها عزادار،وشهر نیز آلوده و خاموش.ومن اینچنین با اندوهی سرد در شب زیست می کنم و آوای محزون من همچون نوای نی افسونگری که در امتداد غمی جانکاه می نوازد و گوشها را به آرامی می خواند و قلبها را بیش از این با غم می آمیزد به گوش می رسد! و ندای من از جای جای شهرم به گوش می رسد،شهری که دیگر چهره اش را سیاهی هایش به خاموشی سپرده است!شهری که افسونگرانش با مارهای افزون شده شان سیاهی را غالب ساخته اند،تا فریدون ها در خواب بمانند و ضحاک ها بخوانند،تا سیاهی و فساد تمام شهر را فرا بگیرد و دیگر جایی برای من که خود مدینه ی فاضله ام را بنا نهاده ام،نماند!و من با این نوای خاموش در این پاییز که هیچگاه طاقت سکوت در آن را نداشتم در کوچه های شهرم آواز سر میدهم، و تنها ،هم صدای من اشباحی هستند که آنها هم نیز مدتی است از کمینگاهای نا پیدای خویش بیرون نمی آیند،دیگر آوای خسته و غمگین مرا هیچکس نمی شنود!و من همچنان در این غوغای سنگین تردید ، در پی آنم که بگریزم، و به ابتدایی برسم که آفرینش از آن پایه گرفت!برای فرار از ابتذال غوغای آدمهایی که هیچکدام درد مرا نمی فهمند و مرا مجنونی می پندارند که در شب با فانوسی در راه ظلمت گام بر میدارد،در شبی که پاییز همه جایش را فرا گرفته است،به آوای آفرینش گوش می سپارم،به آوای اهورایی آفرینش،به ابتدای هستی و به پروردگاری که بسیار تنها تر از من است...!هبوط گشاده بودم در دفتر آفرینش دکتر همدردی او را با خود در آفرینش بسیار زیبا یافتم:"آری،من از آغاز می دانستم چه خبر است،وقتی خداوند آشکار کرد که:برانم تا یرای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش،پشتم لرزید!!از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا،خدا می کردم که فرشتگان که رویشان با خدا بازتر است چیزی بگویند،همه می دانستیم چه خواهد شد،لحظه ای بعد همگی در برابر تخت پر شکوه نور ایستادند و فریاد برآوردند:بارالها!باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند و خون کشد؟و خداوند با طنین استوار و بی تردید فرمود:که من می دانم رازی را که شما نمی دانید!و ناچار در انتظار فاجعه همگی خاموش شدند...و هیچکدام معنی خاصی که در پاسخ خداوند نهفته بود را فهم نکردند.پایان نخستین شب بود،پیش از آن نه شبی بود و نه روزی!عالم در انتظار طوفان "الست"!همه جمع بودند،همه،همه ی چیزها و کس ها،همه ی آنها که آمده اند و مرده اند،همه ی آنها که هستند و همه ی آنها که خواهند آمد!سکوت بود و سکوت،تپیدن بود و تپیدن،انتظار بود و انتظار!که ناگهان روبرو،بر لبان افق،لبخندی شکفت،نور!چشمه ای از نور سر باز کرد،تیغه های نرم و زرین آفتاب نخستین به آسمان سر برکشید!همه ی ذرات بر جا خشک شده بودند!"من پروردگار شما هستم...."!من از هیجان سر در پیش نهاده بودم و آرام میگریستم!خداوند لوحی سبز در دست داشت و در آن باقلمش نام ها را به من تعلیم داد که گنجینه ی تمام اسرار کائنات شدم!و آنگاه از تمامی آنان از نام ها پرسید،هیچ یک ندانستند و گفتند ما جز آنچه تو تعلیم داده ای نمی دانیم!و از من پرسید،یکایک را پاسخ گفتم،خداوند با چهره ای شکفته از توفیق آنان را خطاب کرد:"دیدید!من می دانم آنچه را که شما نمی دانید!ناچار با تلخی خاموش شدند،سپس،خداوند آنان را فرمود:"همگی،بزرگ تان و کوچک تان،دورتان و نزدیکتان،در پای اینان به خاک افتید!فرمان فرمان خدا بود،همه سر به سجده نهادند،جز شیطان که طغیان کرد"و شد آنچه که نباید می شد.....!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 17:8     

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰
شهرخدا،بی بوی خدا

                                                بسم الله الرحمن الرحیم                  

یاد دارم  بهشتی که رمضانهای کودکی وعده می دادند،درخت و میوه داشت،تخت و هرچه هوس داشتیم،رنگ و سایه و حریر،کاخی که لب خشک و شکم خالی را بشود با خیالش تا ربنا و خرما راه برد ولی این روزها که هستیم،این حال ها که هستیم،بهشت های تازه تری در آیه های رمضان پیدا می شود،بهشت ترازو،بهشت پول،بهشت روزه خواری!!!  

این روزها که هستیم و این حال ها که به سر می بریم،رمضان کودکی برایم فقط رویایی شده است که در میان نخلستانی انبوه در شبی تیره و در سکوت رعب آور به دنبالش می گردم،و سعی می کنم که خود را با بوته های خار که در کنار و گوشه این نخلستان روییده اند عادت دهم،اگرچه که حتی تصورش هم برایم نا ممکن است.نمی دانم چرا این روزها اینگونه شده ام،شاید مشکل از من است که هنوز منتظر همان سپیده ی آشنای رمضانم که در تهجدها دمیدنش را وعده دارم،همان شهری که وعده ی میهمانی می داد،همان ماهی که مجالی بود برای فراهم کردن اسباب تمتل و تقطع و بریدن از هر چیزی که غیر از خداست،ماهی که در آن هر چیز خوبی برای بندگان سیاه رویی چون من نیز وعده داده شده بود.آن روزها رمضان  انتهای سیاهی شب بودو طلوع مجدد روز!رمضان تماما" برایم شکوه و تقوا،شگفتی و زیبایی و شعور بود،شکوه این همه عظمت و تفکر و سعی برای گذشتن از  فطرت اول و پا نهادن به فطرت ثانی هرچند برای لحظاتی کوتاه،و تلاش برای درک حقیقی این ماه بزرگ و سعی برای فهم عمیق شگفتی و زیبایی این ماه!ولی این روزها که هستیم با آن بهشت وعده داده شده ی کودکیم خیلی فرق کرده است.فقط از آن بهشت برایم درختانی کهنسال باقی مانده اند که درختان نسل نو به فرسودگیشان پوزخند می زنند!این روزها دیگر رمضان برایشان بهشت نیست،نمی دانم،شاید برزخ باشد یا شایدم نعوذبالله جهنم!!این روزها بهشت هایی نو دارند،بهشت هایی که از دیدگاهشان برایشان جاودانه است.این روزها که هستیم رویای حقیقی ترازوی بین راستی و ناراستی رمضان که ابزارهای اندازه گیریش بی وزنی را نشان می داد و نمی شد عقربه هایش را به هیچ قیمتی خرید تبدیل شده است به ترازویی که کفه هایش را تماما" مکر و نیرنگ و ریا پر می کند.ترازویی که دیگر معیار حق و حقیقت در آن نمی گنجد،ترازو هایی که برای کسب ریالی بیش تر دست به هر سیاه کاریی می زنند،ترازوهایی که برای ریالی بیشتر ترازوهای حقیقی حق را به خون می کشند!نمی دانم این روزها چه دارد بر سرمان می آید،رمضانمان هم شده است فقط دروغ!!!دروغ برای پول،مقام،پست،شهرت و برای هرچیزی که غیر از خداست!دیگر در ماه خدا هیچ بویی از خدا یافت نمی شود.بهشت های کذایی و مجازی این مردم بهشت حقیقیمان را هر روز از ما دورتر می کند،رمضان کودکیم که ماهها به انتظارش می نشستم و سوال هر چند روز یکبارم که از مادر میپرسیدم:مادر چند روز مانده تا رمضان بیاید؟را هم نیز باید به سیاهی بسپارم!در شهر من انگار خاک مرده ای پاشیده اند که رویای سپید رمضان و رویای سپید شهر خدا را از شهر دور کرده است!از ترازو و پول و دروغ شهرم گفتم که شاید باز این ها جنبه ی دوم روزه داری و حسن فاعلیش باشد ولی دیگر در شهر من حتی حسن فعلی هم از رمضان یافت نمی شود.هر روز شاهد صحنه هایی هستیم که باید سعی کنیم نگاهمان را از این صحنه ها پنهان کنیم،صحنه هایی که بی حرمتی است به هرگونه دین و اسلام و حتی به تعبیر خودشان دموکراسی!صحنه هایی از روزه خواریی و روز خوردن در ملاءعام که باید سعی کنیم که مبادا نگاهشان کنیم که خدایی ناکرده ناراحت شوند و به شخصیتشان بر بخورد که مگر چه شده است؟نمی توانیم روزه بگیریم یا مسافریم یا اصلا" نمی خواهیم روزه بگیریم!براستی اگر ما داعیه ی معیار ساختگی دموکراسی در جامعمان را داریم  و اگر اکثریت جامعه مسلمان و معتقد هستند و روزه میگیرند(که فکر کنم اینطور باشد)پس باید به اکثریت احترام بگذاریم  و کاری نکنیم که پایه های عدم توجه به ارزش ها و حرمت شکنی و هنجار شکنی در جامعه  استحکام گیرد.

به امید روزی که دوباره رمضان کودکی بازگردد.....!  

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 12:45     

یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰
بمناسبت سالگرد دکتر علی شریعتی

                          

                                بسم الله الرحمن الرحیم

عصر ما روزگار غریبی است،و غربت نسل اول انقلاب در این غوغای سنگین تردید،جانکاه تر از همیشه به چشم می خورد،غوغایی که گروهی فتنه گر و عده ای منحرف،و تو در این اندیشه ای که پاس بداری وارثان اصلی انقلاب و فرزندان خون وشهادت را،و در مسیری گام گذاری که معمار انقلاب امام خمینی(ره) در پیش روی گشود و مردانی چون شهید بهشتی،مطهری،چمران،آیت الله طالقانی و شهید شریعتی برای پاسداری از آن جان باخته اند و امروزدر سالروز شهادت شریعتی یکبار دیگر از او که معلم همه فصول است یاد می کنیم و در معرفی مجدد او از قلم خودش بهره میگیریم تا شاید نسل نو آشنا شوند با آنچه که گذشتگان فراموش کرده اند:تقدیر هم،گاه در شگفت آفرینی های معجز آسای خویش،زیبایی و ذوق بسیاری به خرج می دهد،در کارخانه عظیم خلقتش که شبانه روز می چرخد و سنگها،گلها،درختها،ماهی ها،پرنده ها ،...وآدمهای بیشماری می سازد،همه تکراری،استاندارد شده و در ظاهر مثل هم،گاه در این میان تفننی ظریف می کند،از روال عادی کارش خارج می شود و بدیع می آفریند،به استثناء سازی دست می زند،شعری می سراید،اثری هنری خلق می کند،و ذوق و زیبایی از خودش می دهد.تولید کننده ای را می ماند که کالای مصرفی می سازد،همه یکنواخت،قالبی و بازار پرکن و بساز بفروش،اما گاهی برای نشان دادن هنرش،برای خلق اصالت و ایجاد لذت روحی،برای بعضی از خواص یا هدیه به برخی از دوستان یا نه اصلا" برای دل خوشی،در ساختمان معماری خودش دست می برد،روی آن کار می کند،ابتکار می کند،نو آوری می کند!این جور کالاها،نه دیگر از روی شماره شان یا مدلشان شناخته نمی شوند،بلکه از روی ویژگی ها و شخصیت هایشان شناخته می شوند.اسم خاص دارند،یکتا هستندو بی جانشین،وقتی نیستند یا وقتی نیست می شوند،جایشان برای همیشه خالی می ماند،اینها یک اثر هنری اند،بی نظیر،بی بدیل،در یک کلمه می توان گفت که این ها شخصیت خاص خود را دارند،ویزگی های فردی،آنها را در بین خودشان ممتاز می کند،نمونه های آن عبارت است از:از میان الماسها،کوه نورـ از میان شمشیرها،ذوالفقار علی ـ از میان دیوار ها،دیوار چین ـ از میان سدها،سد ذوالقرنین ـ از میان خانه ها،کعبه ـ از میان شهیدان،حسین و از میان آزادگان حر و...!از میان روشنفکران متعهددکتر علی شریعتی در عصر حاضر،که باید او را یکی از دردمندترین و دلسوز ترین روشنفکران صد ساله اخیر دانست،که همچنان بر تارک روشنفکری دینی می درخشد.و اینک برای ما در کتاب خودسازی انقلابی و در فصل عشق توحید،تعریفی از خداپرستی ارائه می دهد،که به بخشی از آن اشاره می شود:اگر خدا پرستی آتشی بوده است که جان انسان را همواره گدازان و عاشق نگاه می داشته و نیرویی بوده است که او را از خو کردن به خاک و آرام گرفتن در اندازه های مادی و فکری و اخلاقی و روحی یک زندگی غریزی مبتنی بر لذت جویی و سیری خواهی و رفاه و تفریح باز میداشته و به تامل و تحقیق و کشف و شهود و شکافتن سطح پدیده ها و سوراخ کردن پرده های آویخته و سقف های کوتاه،او را از خزیدن به پرواز می خوانده و به پرستش عاشقانه مظهر ارزشها مطلق دعوت می کرده است،و در جهان بینی او،مرزهای طبیعت را همیشه فراتر از از مرز محسوسات می برده و ایمان به خدا،ایمان به جهان و معقول بودن جهان را به او ارزانی می داشته.خداپرستی،که همچون زیبایی،خیر و حقیقت(که بصورت هنر،اخلاق و علم تجلی کرده است) یک گرایش فطری و به تعبیری بعد چهارم روح انسانی و اساسا" خصلت وجودی او است که از خود آگاهی و کمال جوئی وی سر می زند....!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:27     

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰
تنهائی

about the sturdy wooden bridge | rock, black and white, river, bridge 

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

پاییز و غمش،انگار که گویی شروع همه ی غمهای زندگی و برگریزان پاییز انگار باران آهسته ی متوالی غم است.در آسمان تنهایی پاییز که هیچکس به تنهائی طاقت عبور از آن را ندارد،و به تعبیر گذشتگان آسمانی سبز که خوارهای سیاهش روشنایی و سرسبزی گلها و سبزهایش را ربوده است،پیدا شدن ناگهانی مهتاب درواقع پیدا شدن فاضله ای در مدینه ی جاهله است!آذر بدترین ماه پاییز و شاید برخلاف همیشه برایم بهترین ماه پاییز بود،تنهائی بیش از همیشه به چشم می خورد،البته همه می دانند(منظور از همه محدود دوستانی هستند که مرا با من می شناسند،نه با...)که چقدر تنهائی و سکوت حاصل از آن را دوست می دارم!بزرگترین هنر و قدرتم بودن در همین تنهائی است،برای فرار از ابتذال روزمرگی،برای هضم شنیدهایی که نبایست شنید و برای...!همین تنهائی است که وجودم را از آن ودیعه گرفته ام و زیباترین چیز برایم نوشتن در همین تنهائی است،ولی چه بد که بزرگترین مشکل بشر حاضر همین تنهائی است که به جد برایم جای بسی تعجب است که چرا بشر امروز از تنهائی می گریزد!!!شاید غرب و آنها که اینگونه می اندیشند با من و مائی که خود از خود میشناسیم،بسیار متفاوت است،چراکه وقتی که تنها نیستم و در جمع دوستان،در هرکجا که برایم تفاوتی نمی کند،خیابان،کار،کوچه،بازار و مبداء تفکراتم یعنی کتابخانه،همواره خود را در بین آن همه آشنای غریب تنها میابم،و همه چیز فقط برایم جای تحمل دارد و همیشه در پی گریز از آنم که مبادا بیش از این در کنار این دوستان بیگانه که همواره در نزد آنها احساس غربت میکنم بمانم!بگذریم،از پاییزو روزهایش و غمهایش می گفتم،که به قول سهراب پاییز غم است و غم پاییز!زمستان هم بدتر از آن ولی نه به نوع آن،در پاییز طاقت فرسا برایم خیلی خوب و بهتر از همیشه پله های تمتل و تقطع فراهم شده بود،و به بهانه ی درس که دلیلی شایسته برای گوشه گیری از دوستان و پذیرش آنان بود،زندگیم تبدیل به همان زندگی آرزومندانه ام شده بود.تنهائی،کتاب،کتابخانه و محمدی که همیشه با پیشنهاداتش اسباب تمتل را را به هم میزد!مادر که همواره برایم سراسر امید به زندگی بود و شخصیتش برایم مظهر شادی،شور و شعف،مثل همیشه گله مند از حصار تنهائی ام بود و پدر که همانند همیشه آنقدر غرق درکتابها و نوشته هایش که هیچگاه نتوانستم در زمان مطالعه با هیچ صیدی از دریای نهج البلاغه و نصایح علی(ع) بیرونش آورم و "او" که همواره مهربان وخوشحال و برایم نماد یک شخصیت تحصیلکرده، روشنفکر و با پرستیژ امروزی است که به تعبیر خودشان از تفکری نو می خواهند به دین برسند! بگذریم،پاییز می گذشت و غم هم به دنبال خودش می کشید،ولی کندتر از همیشه چراکه انگار برایم نمی گذشت،روزها راه نمی آمدند،ساعتها و عقربه هایشان تکان نمی خوردند انگار ثانیه ها خشک شده بودند و بازهم پاییز بود و پاییز!پاییز همه جا را فراگرفته بود،یاد شبهای بارانیش بخیر با دوستانی که در جمعشان آسوده خاطر بودم یعنی می دانستم که اگرچه مرا درک نمی کنند،ولی همچون موسیقی دانان تازه کار تفکراتشان خارج از ردیف نمی زند،خیلی بحث و گفتمان ها راه می انداختیم!یاد آنجا بخیر که برگشت را با آن تجربه میکردیم و مسیر خانه را بی آن نمی پیمودیم!شاید تعجب برانگیز باشد،انگار که همه چیز خوب است،پس غم پاییز و برگریزانش کجاست؟!غم تنهائیش کجاست!آری که این غم در وجود گذشته و حال پاییز نهفته است و خود را در دامان این ظواهر پنهان نموده است!پاییز هم می گذشت و آذر که بدترین ماه این غم فصل طاقت فرسا بود نیز پر میبست و شاید زمستانی نو می آمد که دیگر همانند گذشته نبود!ولی انگار زمان و زندگی در پاییز وشاید به تعبیری دقیق تر در واپسین روزهای زندگیم به آن سبک به سبکی که شاید دیگر هیچگاه تا کنون بعد از آن تجربه اش نکرده ام باقی ماند و همه چیز پایان گرفت!و دیگر زمان جریان نداشت!گویی در آن شب آسمان آتش گرفته بود و سرخ شده بود و ابرها مینگریستند ولی اشکی نمیبارید!چراکه انگار یک عمر سخنان بلیغ در یک سکوت و نگاه خلاصه شد،سکوتی همچون سکوت ۲۵ ساله ی علی(ع)،گویی که شریعتی ماسینیونش را یافته،انگار که مولانا شمسش را یافته،انگار که عطار به پله های ازلی گام نهاده!دیگر زمان برایم تمام شد و هرچه جمع کرده بودم از تنهائی و قلمم شکست و من از نوع خود بی نوع شدم و وجودی نو یافتم ولی نه وجودی همانند گذشته!ودیگر زمستانی که در انتظارش بودم،نیامد و شب سیاه ماند و هیچگاه سحر نیامد!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:40     

جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰
نگاه

 

                              بسم الله الرحمن الرحیم

امروز که همانند همیشه در پی گریز از روزمرگی های شهرم بودم و مثل همیشه به چهره ی مردم شهرم که سراسر ابتذال روزمرگی چهرشان را فرا گرفته بود می نگریستم،متوجه ی دو نگاه خیره به هم شدم،دو نگاه متفاوت،دو نگاه از جنسی متفاوت از مردم شهر،دو نگاه که با هم نا خودآگاه پیوند پیدا کرده بودند و از نگاهای سطحی مردم شهری که به نگاهایشان نمی اندیشیدند فراتر رفته بودند و به ناپیدایی نا معلوم پرکشیده بودند!انگار دو روح،دو پیوند،دو نسیم،دو سلام بی کلام،دو فرشته از دو طایفه(نه خوب و نه اهریمن) از دو مذهب(نه مذهب به تعبیر مذهب) دو مفهوم(نه جز و نه کل) دو عدم به هم گره خورده بودند،احساسم این بود که حتما" این دو نگاه آنقدر متفاوت است که نگاه من را از دنبال کردن نگاهای بی معنی صورتهای استخوانی شهرم که نگاهشان نه متوجه زمین است و نه متوجه آسمان دور کرده و به این دو حس نا معلوم که فقط در دو نگاه خلاصه می شوند و در یک دنیا ابهام و اقیانوسی از سخنهای نا گفتنی،سخنانی که به تعبیر دکتر خودمان هیچگاه سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و فقط در نگفتن خلاصه می شوند،کشانده است!نگاه گرم و پر از تجربه و پر از سخن و سرشار از خاطرات و آگاهی و دانستن به نگاهی سردوبی تجربه و تهی از شناخت و دانستن!نگاه پیرمردی که بدنش از گرمی تجربه آنقدر گداخته است که به انبساطی رسیده که موجب انقباض روحش گردیده است و نگاه کودکی چند ساله که عاری است از هرگونه دانستن و آگاهی و شاید فقط زندگیش در مثلث اسباب بازی،پدر و مادر خلاصه شده باشد!وقتی این دو نگاه در شهری پر از تلاطم روزمرگی و وجود عاری از هرگونه تفکر به ماهیت وجود با هم پیوند می خورند،سیاهی های سهمگین شهر چهره اش را به خواب می سپارد و روح انسانی در عرش به پرواز در می آید!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 15:41     

سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰
ایام تسلیت باد!

 

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 23:6     

شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹
خسته ام...!

                               بسم الله الرحمن الرحیم

شاید در این مواقع که عدم مساوی نبودن مطلق است،تنها راه برای رهایی از شمع سوخته ی وجود نوشتن باشد،اگرچه دیگر حتی رمقی برای انجام دوست داشتنی ترین کار زندگیم یعنی نوشتن و تفکر که زاده ی ارزشمند ترین غنای مطلق است،نمانده است!
فکر نکنم دیگر از انسانی که خدا او را از لجن آفرید،سپس از روح خویشتن در او دمید و صورت بر وی آراست و نام ها بر وی آموخت وآن امانتی را که ایکاش هیچگاه به او نمیداد را به او داد،چیزی باقی مانده باشد،آری براستی دیگر چیزی از انسان و از روح الهی او باقی نمانده است و سرشت الهی او به سخیف ترین درجات تنزل یافته است!وقتی از فراز قله ی تاریخ به انسانهای شهرم مینگرم،انسانهایی را میبینم که آری شده اند از هرگونه روح اصیل الهی،مردمانی که دیگر فطرت اول تمام وجودشان را فراگرفته و جایی از فطرت ثانی در ذاتشان نیست!مردمانی که سالی بنام سال ۵۷ واقعه ای آفریدند و بر جهان عرضه کردند و امروز آن را به فراموشی و سیاهی سپردند،دیگر انگار کشورشان برایشان یک خاکستان نا آشناست و در زیر این آسمان کوتاه خود را همواره غریبی گرفتار می پندارند.شاید براستی دلیل این فراموشی و دلیل این اخمی از بدبینی،فراموشی خودمان است،فراموشی آرمانهایمان،فراموشی هدفمان،فراموشی این که آرمانهایمان انتخابی بین بد و بدتر نبود!آرمانمان انقلابی آسمانی بود،انقلابی که پدرانمان نویدش را می دادند و بگوش پرستوها می رساندند و امروز نه از پرستوها خبری است و نه از آرمانهایمان!فقط نگرانم برای خون های سرخی که در این راه ریخته شد،پدرانمان که خونهایشان را دادند برای سرفرازی ایران و برای آرمان شادی مطلق برای ایران، ولی نمی دانم که چرا امروز این چنین است که همگی چشمهایمان رو به سیاهی رفته است و دیگر واقعیت و حقایق را نمیبینیم!و امروز این چنین شده است که غوغای روزمرگی آنقدر جلوی چشمانمان را گرفته است که از ما انسانهایی آری از نطق(تفکر) ساخته است!بخدا دیگر خسته شده ام از این فواجع،بخدا دیگر خسته ام و شرم زده از روی جانبازان،سینه سوختگان،انقلابیون،رهبرم و بخصوص شهدا!دیگر نمی دانم جواب شهدا را چگونه بدهم!دیگر حتی خجالت میکشم منتظر امام زمانم (عج) بمانم،چرا که نمی دانم در زمان ظهورش چه بگویم!بگویم اهدافمان چه شد؟بگویم چه کسانی اهدافمان را به نابودی کشاندند؟پس ایرانی آری از غم و اندوه و ترس چه شد؟پس چرا خیابان ها و کوچه های شهرمان این چنین شده است!!پس چرا هنوز غریبگی مادرم فاطمه زهرا(س) در کوچه ها احساس می شود؟!بخدا دیگر خسته ام!بخدا دیگر خسته ام از هرچه ۲۵ بهمن و ۱ اسفند و....،با خود دعا می کنم که ایکاش این روزها در تاریخ و تقویم نبود تا دوباره مثل گذشته چهره ی زشت شهرم را نمی دیدم!بخدا دیگر خجالت میکشم از دیدن طفلی دبستانی که از مدرسه بر می گردد و کوچه خیابانهای شهرش را این چنین می یابد،خیابانهایی ملتهب،خیابانهایی پر از آشوبگر،خیایانهایی پر از فتنه!نمی خواهم بیش از این،جریانات زشت اخیر را دوباره به توصیف بکشم،چراکه همه ی ما شاهد عمق بلاهت و بی معنایی حرکت این آشوبگران بوده ایم،فقط می خواهم بگویم تا کی؟تا کی باید شاهد  چنین اعمالی از این افراد که هنوز که هنوز است خود را خواهان انقلاب و دوستدار انقلاب می دادنند باشیم،اگر به واقع ما خواهان انقلابیم پس هدف انقلابمان آرامش،دوستی،صلح بود،ولی شما و حرکاتتان کجاوآرامش دوستی و صلح کجا!بطور کلی سخن می گویم چرا که شاید من هم خطا کار باشم و وظیفه ام را به عنوان یک فرد وفادار به شهدا و انقلاب ادا نکرده باشم و فقط از انقلاب و شهدا دم زده باشم وهمین!

سکوتم در این مدت بخاطر اوج عمق این بهت سنگین بود،بهتی که ناشی از افکار عده ای که با دادن بیانیه هایی با احساس قشری نو شکفته که فقط ۱۸،۱۷الی ۲۰ ژاله از عمرشان تگرگ تلخ زندگی را دیده است،بازی کرده اند و خیابان ها را به نا امنی کشانده اند!دیگر از هرچه تاریخ و تقدیر است شرمسارم،دیگر جوابی در مقابل حرفهای روشن و گوشهای کر ندارم،فقط منتظر کسی هستم که دستم را بگیرد و از این سیاهی طاقت فرسایی که هرچقدر در آن قدم به جلو می گذاری عمق تاریکیش بیشتر می شود رهایم کند....دیگر خسته ام از دیدن قیافهای هر روز مردهای شهرم که با صورتهای استخوانی هنوز که هنوز است به آسمان منگرند و به آرمانهای آسمانی انقلابشان می اندیشند،دیگر خسته ام از شادی های کوچک و مسخره ی عده ای کم عمق در شهرم!خسته ام از بغض صبح اول طلوع هر روزم که شاید دیگر فردایی نباشد...!و باز هم با این حال در باران منتظر می مانم که شاید آن مرد بیاید و انتقام مادرم فاطمه زهرا(س) و فرزندانش را بگیرد.انشاالله...!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 22:50     

شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹
بهتی مرموز

 

                               بسم الله الرحمن ارحیم  

گوش ها غالبا" سکوت را نمی توانند بفهمند و چشم ها غالبا" آنچه را تظاهر نمی کنند نمی توانند ببینند!پس چه باید کرد؟بر این آمدم که سکوت زاده از این بهت مرموز که جانم را همچون استخوانی بی روح فرسوده کرده است را بشکنم و سر به ابتذال گفتن بیامیزم،چرا که اگر نگویم دوستانی که مدعی روشنفکری در تخصص بیان هستند مرا نمی فهمند،براستی که آنان به درد چیزی جز مغلطه همچون سوفیست ها نمی خورند...،و مولانا نیز از اندوه همین نفهمیدن ها است که آواز:

 هرکس از ظن خود شد یار من                      از درون من نجست اسرار من

را سر می دهد،آری هیچکس او را درنیافت با این که همچون نی ار نفیر دوری،فریاد غریبگی سر می داد،با این حال دیگر جای نگفتن پس کجاست!!!دیگر برای فهمیدن نگقته ها جایی برای شمس و حسام الدین چلبی هم نیست!پس باید گفت ولی از کجا؟از کجای این بهت مرموز!از کجای این داغ مهیب؟از کجای این باغ وحش طاقت فرسا؟آنقدر دردهای این بهت سنگین است که انسان آرزو می کند که هیچگاه زبانی نداشت تا حتی در مرز پایان برزخ هم نیاز به سخن گفتن از دردهایش نبود!ولی از طرفی دیگر مجهول ماندن بزرگترین غم روحهای بزرگ است!باید گفت تا بدانند از محرمی از عاشورایی از برزخی از سودای بی سودا که بر ما گذشت،از شوری که بلند شد و بدون صدای حقیقی استغاثه خوابید!باید بگویم از ناله های دوستانی از دینی آمیخته شده با دنیا،نه،دنیای آمیخته شده با دین!از محرمی که هر چه بود جز محرم دل هاشمیان،از عاشورایی که هرچه بود جز حسین(ع)،از عاشورایی که هرچه بود جز ماتم زینب!از شهری که عاشورا و معنیش جز معنی حقیقیش درک شد!از شهری که مردم به ظاهر عزادار برای هرچیزی جز عزاداری حقیقی به خیابانها آمده بودند...وای از محرمی که بر ما گذشت!چقدر دور شدیم،چقدر فاصله گرفتیم از همه ی حرمتهای شهدا از حسن فاعلیشان در راه خدا،دیگر حسنی از فاعلیت یافت نمی شود و هرچه برایمان مانده حسن فعلی است و شاید هم فعلی تهی از حسن(ریا)!آری محرمی تهی از از حسین و زینب و ۳ ساله و درک مفاهیم حقیقی عاشورا بر ماگذشت،محرمی بی خون شهدا،محرمی که در آن هر چیزی جایی داشت جز شهدا،دیگر نه تنها در محرم بلکه در همه ی زمان ها شهدا برایمان یک لفظ شده اند و همین،تا زمانی که می خواهیم برای پیشبرد اهدافمان از نامشان استفاده کنیم و پیراهن عثمانی علم کنیم که شهدا را گرامی می داریم،فقط با یک یادواره و همین...!شهید قدیانی که یادمان هست؟فکر نکنم به هیمن زودی رشادت هایش فراموش شود !فرزندش حسین را که می شناسیم،بر سر حسین چه آمد؟چون حق را گفت و حق را بیان کرد،چراغ حق را خاموش کردند؟چرا؟چرا باید چراغ های حق خاموش شود؟و بعد از آن اظهار نظرهای دوستان به اصطلاح ارزشی نویس که حسین را افراطی خواندندوعده ای دیگر مطلبی نوشتند برای خالی نبودن عریضه و فردای  آن روز مطلبشان را به سفیدی سپردند و گفتند تند رفته ایم و زیاده روی کرده ایم!شاید!و عده ای دیگر ثابت کردند که شاید باز هم امیدی باشد،عده ای که احساس می کنم هنوز سرخی خون شهدا در روح و جانشان جایش را به سرخی دنیای مادی نداده است،همانند برادر عزیزم :قلب اندیشه و خیلی از برادران دیگر....!نمی خواهم بیشتر از این از بهتی که به ناچار شکستمش بگویم،ولی در پایان اینکه خیلی دور شدیم و خیلی فاصله گرفتیم از مدینه ی فاضله ای که شهدا می خواستند برایمان بسازند،دیگر حتی مدینه ی فاضله را در رویاهایم نیز نمی بیمنم،دیگر جمشید و (ورجمکر) رویاییش را در هیچ کجا از رویاهایم نمی یابم!به امید روزی که بیندیشیم به نیندیشدن هایمان!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 23:36     

جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹
کجا رفت استادو آن همه سوز و خروش

 

                                    بسم الله الرحمن الرحیم

واینک،بازهم غم!غم سکوت استاد،غم نتهایی و غم بی تابی او و غم سکوت ابهام آلود حنجره اش....!

ومن به نقطه ای ابهام آلود در خیالم خیره شده ام و چشمانم از بهتی مرموز از دیدن باز مانده است وقلمم راه نمی رود!قلمم نقش نمی کشد،قلمم هم سکوت کرده است،وای که چه سکوت دردناکی...

یادم است روزی یکی از دوستان اهل شعر و ادب و موسیقی که با استاد افتخاری کارهای فراوانی کرده بودند،گفتند:جنس این صدا حیرت انگیز است!این سخن اغراق نبود،جنس صدای افتخاری و سبکی که وی در آواز می خواند(آوازمکتب اصفهان) از ظهور پدیده ای خاص در آواز ایران خبر می داد.بیست سال قبل آواز افتخاری در مخالف سه گاه هیچگاه یادمان نمی رودکه تا آن زمان چنین مخالف گامی با چنین اجرای مخصوصی در موسیقی ایران ظهور نکرده بود،شعر آهنگش که از حافظ بود یادمان هست:

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

                                               درحق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

پس چه شد؟!!پس آن همه شور و سرور،آن همه تشویق و همهمه ی استاد چه شد؟آن همه طرفداران استاد با آن همه داعیه موسیقی دانی کجا رفتند که استاد اینچنین تنها مانده است؟؟

وای که از این مردم،زبان سخنور لال می شود،قلم نویسنده می شکند،طبع شاعر فلج می شود،چشم نگاه بسته می شود،سکوت درهم می ریزد،آواز،ناله،موزیک درهم می شوند و انسان مانند دودهای سبک و بیقرار آتش در هوا به رقص می آید و تا چندین ماه نه میتواند خیال کند،نه میتواند ساکت بماند،نه می تواند آواز بخواندو زمزمه کند،و نه می تواند بنالد و فقط و فقط می تواند به عالم خیال خود خیره شود و بس!

چرا با افتخاری اینگونه کردند و هنرش را اینگونه به استیصال کشاندند؟براستی چرا؟جرمش چه بود؟جرمش این بود که حق را دید و حق را بیان کرد و به آن عمل کرد؟چون زحمات کسی را دید که برای او و ملتش بصورت شبانه روزی زحمت کشیده است و از او تشکر و قدردانی کرد؟چون تلاشهای رئیس جمهور کشورش را دید و بخاطر این ایثارها و خود گذشتگی هایش او را ستایش کرد؟

وای که چقدر از حق دور شدیم،چقدر....

به او و خانواده اش آزار و اذیت رساندند و دخترش را در دانشگاه مورد آزار قرار دادند که چرا(پدرش) عقیده ی شخصیش را بیان کرد و از رئیس جمهور کشورش بخاطر زحماتش تشکر کرد!

دلم می خواهد آنقدر فریاد بکشم و همه را از این فاجعه ی سهمگین با خبر سازم!

شگفتا!وقتی که بود ندیدیم،وقتی می خواند نشنیدیم،وقتی دیدیم که نبود،وقتی شنیدیم که نخواند!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت میجوشد و میخواندومی نالد،تشنه آتش باشی،نه آب!و چشمه که خشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه اش بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش چشمه را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید،تو تشنه آب گردی،نه تشنه آتش!

و چقدر تو فرق داری استاد با بعضی ها!!!

و سخنی از استاد افتخاری:

"من مانند كساني نيستم كه با اين انقلاب در دل‌هاي مردم جا گرفتند و بعد به آنها پشت كردند. هنرمند هرچه دارد از مردم است و نبايد وقتي به شهرتي رسيد فراموش كند كه از كجا به اينجا رسيده و خاستگاهش كجاست.كسي حق ندارد بگويد اثر من از رسانه ی ملي پخش نشود. اگر كسي مايل به پخش اثرش نيست، خودش در يكي از شبكه‌هاي تلويزيون رو در رو به مردم بگويد كه دوست ندارد اثرش را مردم بشنوند"

نمی دانم به کجا می رویم؟چه فکر میکنیم و چرا اینگونه میکنیم!

و امروز شاهد سکوت استاد و شور و سرورش هستیم!

به امیدی روزی که همگی هنر و ارزشش را درک کنیم...

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 21:41     

جمعه سی ام مهر ۱۳۸۹
دردهای ناگفته دکترشریعتی

 

                              بسم الله الرحمن الرحیم

در آغاز هیچ نبودوکلمه بود وآن کلمه خدا بود....،و((کلمه)) بی زبانی که بخواندش وبی اندیشه ای که بداندش،چگونه می توان بود؟وخدایکی بودوجزخدا هیچ نبودوبا نبودن، چگونه می توان بود؟وخدا بودوبا او عدم وعدم گوش نداشت....!

حرفهایی هست برای گفتن وحرفهایی هست برای نگفتن که اگر گوشی نبود،نمی گوئیم.وحرفهائی هست برای نگفتن،حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد.چقدر چنین حرفهایی بزرگ هستندوچقدر در حال حاضر در جامعه ی نوین ما کم.هرکس برای اثبات خود و برای جلب نظرات دیگران به خود سخن می گوید.چنان حرفهایی دیگر یافت نمی شود!حرفهای شگفت و زیبا و اهورائی همان هایند.وسرمایه ی ماورائی هرکس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرفهایی بیتاب وطاقت فرسا که اگر گفته شود انفجاری در پیش دارد...از نظر من دکتر شریعتی پر از حرفهای ناگفتنی وپر از این سرمایه های ماورائی بود.احساس میکنم اگر حرف زدن کسی برای تثبیت خودش است،مسلما"هیچ ارزشی نخواهد داشت.و دکتر اینطورنبود.دکتر شریعتی پر از حرفهای بیکرانه و عمیق بود...

اگر امروز از دکتر شریعتی سخن به میان آوردم وقلم به دست گرفتم تا مطلبی در رابطه با او وتفکرات ژرفش بنویسم،بخاطر این بود که او در زمان خود درک نشد و ناشناخته ماندوشاید در حال حاضر او را شناختیم وشاید هنوز هم...!دکتر در همه ی عرصه ها سیاسی و در زمینه های متعددی فرهنگی تلاشهای بسزایی کرد به رغم اینکه پر از اندیشه های ناگفته در بستر خاک و خزان بود....!او تلاشهای متعددی در زمینه ی مسائل فلسفی و ابعاد مختلفش و ایدئولوژی های گوناگون وهمچنین تلاشهای بسیاری برای انقلاب و رسیدن به اهداف انقلاب اسلامیمان انجام داد.نمی خواهم در رابطه با چنین فرد بزرگی بیشتر از این سخن بگویم،زیرا که هم زبان من در رابطه با چنین شخصی قاصر است و هم مجال شما اندک.با بیان فرمایشی از مقام معظم رهبری در رابطه  با این مردی که زمان در حرفهایش  راهی نداشت و به تازگی و اخیرا" خیلی از حرفهایش را درک کرده ایم سخنم را در این باب به پایان می برم:"دکتر شریعتی،دانشمندی متواضع بود که دیگران را از دانش خود بهرهمند می ساخت و در عین اینکه به مسائل سیاسی اهمیت میداد،در اجتماع هم به علوم مکتبی می پرداخت"(بیانات رهبری،دانشگاه تهران،سال۸۲).

بگذریم وبرگردیم بر روی گفتارنشیدنی خویش!!!آری دکتر شریعتی ارزشش به حرفهای اهورائیی بود که برای نگفتن داشت و حتی بسیاری از این حرفها را به نقش قلم کشیدوکسی در درک خود نکشید!دکتر حرفهائی داشت که می بایست زد اما نه با زبان گوشتی نصب شده در دهان،حرفهایی که باید زد اما نه به کسی،حرفهایی بی مخاطب وحرفهایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود،نه اشتباه نکنید،اینگونه حرفهای دکتر غیر از حرفهایی است که به کسی میزنیم و نمی خواهیم که بشنود،نه اینکه چیزی نیست!از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آنگونه دارند.سخن از حرفهایی است به کسی که جز او ودر عدم دیگر جایی برای گفتنش نیست!شریعتی به دنبال چنین سخنانی بود،سخنانی که ارزششان در نگفتن و در نشنیدنشان بود،بگذریم...چند روز پیش کتاب کویر دکتر را برای چندمین بار مطالعه میکردم،دوباره رسیدم  رسیدم به همان بخش آدمها وحرفها وهمان چهار دسته تقسیم بندی دکتر شریعتی از آدمهاولی نمی دانم چرا این بار برایم متفاوت بود!شاید نگاه خودم متفاوت بود،ولی نه!خیلی شباهت بین چهار دسته تقسیم بندی دکتر شریعتی از آدمها و آدمهای حال جامعه دیدم.ضمنا"احساسم این بود که خود دکتر جزء دسته چهارم این تقسیم بندیش است،نه احساس نبود!واقعا" اینطور است،دکتر جزء دسته چهرم این تقسیم بندیش بود.سعی میکنم چهار دسته تقسیم بندی دکتر شریعتی را اینجا فقط نقل به مضمون کنم،واصلا" نظرات شخصی خود را دخیل نکنم و بعد سخن کوتاه کنم.

آدمهای دسته ی اول:آدمهایی که سردرشان بلند و پر ابهت است وچشمگیر،گویی سر در قصری است.بیننده را میگیرد،چشمش را پر میکند و روحش را تسخیر،دهنش از عظمت و شکوه خیره کننده سر در باز میماند.باترس و لرز و احتیاط،آهسته،آهسته در بزرگ و سنگین آن را میگشاید،با چه سختی؟با چه دشواری؟چه زوری باید زد!چه ترسی باید خورد!چقدر چرخاندن این در بزرگ که مانند در قلعه ای است،خستگی می آورد،با هزارسختی و مشقت،در نیمه باز میشود!صدائی میکند،چه سرو صدائی:قریچ،قریچ، در نیمه باز میشود و بیننده در مقابل عظمت این در خود را از حقارت همانند گربه کوچکی احساس میکندکه باید به درون بخزد و پا به داخل این الموت بگذارد.ولی چه میبیند؟یک صحن حیاط نقلی با موزائیک ۶۷ متر مربع!با چند متری هم که قطر دیوارها را اشغال کرده است،یعنی ۳۵ سانتی متر برای هر دیوار باید حساب کرد و از این۶۷ متر کاست.چهار قدم که برداری دیوار مقابل یقه ات را میگیرد،کجا؟تمام شد؟تمام؟همین بود؟چی تمام شد؟فضای این بنا تمام شد،صحن همین بود!!!آه،سردر به ارتفاع هشت متر و صحن به طول چهار متر و بیست شش سانتی متر!!؟بله!آن سردر پر جلا و ابهت که بیننده را تحقیر میکرد،همین چهاروجب موزائیک بود؟!این چه جور صحن و بنائی است؟پس چرا این همه کوچک؟پس آن همه ابهت سردر و آن همه حقارت بیننده چه شد؟!!

آدمهای دسته دوم:بعضی ها برعکسند،سر در متواضع و خودمانی و ساده باغی را دارند،یک لنگ در چوبی بیرنگ و ارزان قیمت و بی نقش و نگار،که دست هر کسی به سر درش میرسد.اغلب هم باز است قفلی و کلیدی و دربانی هم ندارد.با یک اشاره دست باز میشود و بی هوا وبی هراس وارد میشوی،چه میبینی؟فضای باز و جوی آبی که همواره میگذرد و در وسط درخت کهنسال و پر شاخ و برگی و پایینش یک تکه زمین خاکی که علف هایش را جمع کرده اند.جوی آبی است که شترک میزند و سرشار از قدرت و وقار و سخاوت است و درختی که برگ و بارش خورشید را به زمین میرسانند.چقدر عظمت و زیبایی و شکوه!!و در زیر پایت میدانی از خاک های نرم وپاکی است،که در زیر نم آّی که بر آن پاشیده اند،زمزمه ای دلنگیز میکند و بوی خاک آب زده را در فضا منتشر میسازد.از این سو به آنسوی این باغ پر عظمت میروی،آنقدر میروی که ناگهان احساس میکنی گم شده ای!نمیدانی کجای باغ هستی؟نمیدانی از چه راهی برگردی!!نمیدانی در ورودی باغ کجاست؟نمی دانی از کجا وارد شده ای؟نمیدانی انتهای باغ کجاست؟ نمی دانی از چه راهی به انتهای باغ میرسی؟نمیدانی چه باید بکنی که سراسر این باغ عمیق را ببینی وبشناسی!هرچه بیشتر پیش میروی و بیشتر میگردی بیشتر این اندیشه در مغزت قوت میگیرد که:مثل اینکه عمر پایان میگیرد ولی دیدن همه ی این باغ پایان نمیگیرد،مثل اینکه هیچوقت بسر نخواهد رسید.مثل اینکه این باغ اصلا" دیوار ندارد.خدایا!!!کجاست اینجا؟من خودم را اینجا گم کرده ام!خانه ام را از یاد برده ام!از کدام را آمده ام؟من مثل اینکه همیشه و برای تمام عمر اینجا میمانم!من اینجا غرق شده ام!اما بیهوده برای بازگشت تلاش نمی کنم،همینجا هستم و میمانم!

آدمهای دسته سوم:(این را به اشاره رد میشوم،برای آنها که احتیاج به توضیح ندارند)آدمهایی که وقتی حضور دارند بیشتر هستند تا وقتی غایبند،وقتی که غایبند اصلا"نیستند،یا برعکس:فقط وقتی هستند،حضور دارند و وقتی که نیستند،غایبند،البته عده ای هم هستند که وقتی هم حضور دارند،نیستند،اما اینها بدرد تقسیم بندی هم نمیخورند!گرچه شمار زیادیند وچهرهای درخشانی هم از اساتید و رجال و اعاظم در میانشان کم نیست،بلکه بسیار است.

آدمهای دسته چهارم:آدمهایی که وقتی غایبند بیشتر هستند تا وقتی حاضراند!به به!چه آمدهای بزرگ و خوبی!انسانهایی خیلی بالاتر از متوسط!چقدر زندگی به بودن چنین آدمهایی نیازمند است،یک نیاز حیاتی!چه می گویم؟اینها اصلا"معنی زندگیند روح(بودن)مایند!یکبار دیگر میگویم کیف کنید:((آدمهایی که وقتی غایبند بیشتر هستند تا وقتی که حضور دارند)) و اینهایند آدمهایی که گاه مخاطب حرفهایی قرار میگیرند که نباید خود بشنوند.با این آدمهاست که ما همیشه در گفتگوئیم،همیشه با این هاست که حرفهای خوبمان را میزنیم،حتی حرفهائی را که دوست نداریم بشنوند،به همین هاست که همیشه نامه هائی مینویسیم که هیچگاه نمی فرستیم!

خدای من!!!چقدر کلام دکتر زیباست و احساس من این است که در مصداق زمان حال درک میشود.چهار دسته تقسیم بندی انسانها که از هر نوع آنها را در حال حاضر در جامعه ی خود داریم!نمی خواستم و نمی خواهم بیشتر از این سخن بگویم و تفسیر از این ۴ قشر انسانها را برعهده ی خودتان میگذارم،ولی پاره کلامی با این ۴ دسته دارم.

کمی اگر دقت کنیم دسته اول را به گزاف در جامعه ی فعلیمان یافت میکنیم،البته متاسفانه.افرادی که فقط و فقط ظاهرشان را شبیه میش درست کرده اند و باطنی پر از تزویر و ریا دارند.افرادی که ظاهری فقط و فقط برای تثبیت خود دارند و بس....

وای که چقدر دسته ی دوم کم هستند و چقدر زیبا....انسانهایی که ظاهری متواضع دارندوباطنی عمیق،باطنی که هرچقدر در درونشان ورود کنی اتمام پذیر نیست و هرچقدر بیشتر در درونشان جستجو کنی،عمقشان بیشتر مشخص میشود.چقدر این انسهانهای اهورائی زیبایند و کم یاب!چقدر این انسانها عمیق هستندو چقدر عزیز...!

انسانهای نوع سوم،وای که چقدر این عده بدبختند و بدبخت!عده ای که فقط حضورشان باید وجودشان را تامین کند.عده ای که باید باشند تا باشندواگر نباشند،نیست میشوند!و به قول دکتر شریعتی عده ای دیگر هم هستند که حضورشان هم حضورشان را تضمین نمی کند.دیگر آنها جای صحبت ندارند!

انسانهای نوع چهارم،وای که چقدر این انسانها با ارزشند و برای عده ای کم عمق و بی درک بی ارزش!عده ای که غایبند ولی همیشه هستند!عده ای که وقتی نیست میشوند،تازه هستیشان و ارزششان درک میشود!"واقعا"که اینها معنی زندگیند" ما در ایرانمان و همچنین در دین و شریعتمان از این نوع شخصیتهای با ارزش زیاد داشتیم و هنوز هم به کثرت داریم.امثال چون علی (ع):که در زمان خود درک نشدومورد اذیت و آذار عده ای کج فهم قرار گرفت!و همچنین شخصیتی چون دکتر شریعتی که در زمان خود درک نشد وحال بشر او و اندیشه هایش را درک میکند،مصداق برای اینچنین انسانها زیاد است.به امید روزی که بطور کامل ارزش واعتبار چنین انسانهایی را حفظ کنیم.انشاالله... 

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 20:23     

چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۹
نگاهی متفاوت

مجلس در رأس،دولت در رأس،قوه قضائیه در رأس،من در رأس یا شما؟؟؟!!!تفاوت!! 

در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 16:46     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات