یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰
بمناسبت سالگرد دکتر علی شریعتی

                          

                                بسم الله الرحمن الرحیم

عصر ما روزگار غریبی است،و غربت نسل اول انقلاب در این غوغای سنگین تردید،جانکاه تر از همیشه به چشم می خورد،غوغایی که گروهی فتنه گر و عده ای منحرف،و تو در این اندیشه ای که پاس بداری وارثان اصلی انقلاب و فرزندان خون وشهادت را،و در مسیری گام گذاری که معمار انقلاب امام خمینی(ره) در پیش روی گشود و مردانی چون شهید بهشتی،مطهری،چمران،آیت الله طالقانی و شهید شریعتی برای پاسداری از آن جان باخته اند و امروزدر سالروز شهادت شریعتی یکبار دیگر از او که معلم همه فصول است یاد می کنیم و در معرفی مجدد او از قلم خودش بهره میگیریم تا شاید نسل نو آشنا شوند با آنچه که گذشتگان فراموش کرده اند:تقدیر هم،گاه در شگفت آفرینی های معجز آسای خویش،زیبایی و ذوق بسیاری به خرج می دهد،در کارخانه عظیم خلقتش که شبانه روز می چرخد و سنگها،گلها،درختها،ماهی ها،پرنده ها ،...وآدمهای بیشماری می سازد،همه تکراری،استاندارد شده و در ظاهر مثل هم،گاه در این میان تفننی ظریف می کند،از روال عادی کارش خارج می شود و بدیع می آفریند،به استثناء سازی دست می زند،شعری می سراید،اثری هنری خلق می کند،و ذوق و زیبایی از خودش می دهد.تولید کننده ای را می ماند که کالای مصرفی می سازد،همه یکنواخت،قالبی و بازار پرکن و بساز بفروش،اما گاهی برای نشان دادن هنرش،برای خلق اصالت و ایجاد لذت روحی،برای بعضی از خواص یا هدیه به برخی از دوستان یا نه اصلا" برای دل خوشی،در ساختمان معماری خودش دست می برد،روی آن کار می کند،ابتکار می کند،نو آوری می کند!این جور کالاها،نه دیگر از روی شماره شان یا مدلشان شناخته نمی شوند،بلکه از روی ویژگی ها و شخصیت هایشان شناخته می شوند.اسم خاص دارند،یکتا هستندو بی جانشین،وقتی نیستند یا وقتی نیست می شوند،جایشان برای همیشه خالی می ماند،اینها یک اثر هنری اند،بی نظیر،بی بدیل،در یک کلمه می توان گفت که این ها شخصیت خاص خود را دارند،ویزگی های فردی،آنها را در بین خودشان ممتاز می کند،نمونه های آن عبارت است از:از میان الماسها،کوه نورـ از میان شمشیرها،ذوالفقار علی ـ از میان دیوار ها،دیوار چین ـ از میان سدها،سد ذوالقرنین ـ از میان خانه ها،کعبه ـ از میان شهیدان،حسین و از میان آزادگان حر و...!از میان روشنفکران متعهددکتر علی شریعتی در عصر حاضر،که باید او را یکی از دردمندترین و دلسوز ترین روشنفکران صد ساله اخیر دانست،که همچنان بر تارک روشنفکری دینی می درخشد.و اینک برای ما در کتاب خودسازی انقلابی و در فصل عشق توحید،تعریفی از خداپرستی ارائه می دهد،که به بخشی از آن اشاره می شود:اگر خدا پرستی آتشی بوده است که جان انسان را همواره گدازان و عاشق نگاه می داشته و نیرویی بوده است که او را از خو کردن به خاک و آرام گرفتن در اندازه های مادی و فکری و اخلاقی و روحی یک زندگی غریزی مبتنی بر لذت جویی و سیری خواهی و رفاه و تفریح باز میداشته و به تامل و تحقیق و کشف و شهود و شکافتن سطح پدیده ها و سوراخ کردن پرده های آویخته و سقف های کوتاه،او را از خزیدن به پرواز می خوانده و به پرستش عاشقانه مظهر ارزشها مطلق دعوت می کرده است،و در جهان بینی او،مرزهای طبیعت را همیشه فراتر از از مرز محسوسات می برده و ایمان به خدا،ایمان به جهان و معقول بودن جهان را به او ارزانی می داشته.خداپرستی،که همچون زیبایی،خیر و حقیقت(که بصورت هنر،اخلاق و علم تجلی کرده است) یک گرایش فطری و به تعبیری بعد چهارم روح انسانی و اساسا" خصلت وجودی او است که از خود آگاهی و کمال جوئی وی سر می زند....!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:27     

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰
تنهائی

about the sturdy wooden bridge | rock, black and white, river, bridge 

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

پاییز و غمش،انگار که گویی شروع همه ی غمهای زندگی و برگریزان پاییز انگار باران آهسته ی متوالی غم است.در آسمان تنهایی پاییز که هیچکس به تنهائی طاقت عبور از آن را ندارد،و به تعبیر گذشتگان آسمانی سبز که خوارهای سیاهش روشنایی و سرسبزی گلها و سبزهایش را ربوده است،پیدا شدن ناگهانی مهتاب درواقع پیدا شدن فاضله ای در مدینه ی جاهله است!آذر بدترین ماه پاییز و شاید برخلاف همیشه برایم بهترین ماه پاییز بود،تنهائی بیش از همیشه به چشم می خورد،البته همه می دانند(منظور از همه محدود دوستانی هستند که مرا با من می شناسند،نه با...)که چقدر تنهائی و سکوت حاصل از آن را دوست می دارم!بزرگترین هنر و قدرتم بودن در همین تنهائی است،برای فرار از ابتذال روزمرگی،برای هضم شنیدهایی که نبایست شنید و برای...!همین تنهائی است که وجودم را از آن ودیعه گرفته ام و زیباترین چیز برایم نوشتن در همین تنهائی است،ولی چه بد که بزرگترین مشکل بشر حاضر همین تنهائی است که به جد برایم جای بسی تعجب است که چرا بشر امروز از تنهائی می گریزد!!!شاید غرب و آنها که اینگونه می اندیشند با من و مائی که خود از خود میشناسیم،بسیار متفاوت است،چراکه وقتی که تنها نیستم و در جمع دوستان،در هرکجا که برایم تفاوتی نمی کند،خیابان،کار،کوچه،بازار و مبداء تفکراتم یعنی کتابخانه،همواره خود را در بین آن همه آشنای غریب تنها میابم،و همه چیز فقط برایم جای تحمل دارد و همیشه در پی گریز از آنم که مبادا بیش از این در کنار این دوستان بیگانه که همواره در نزد آنها احساس غربت میکنم بمانم!بگذریم،از پاییزو روزهایش و غمهایش می گفتم،که به قول سهراب پاییز غم است و غم پاییز!زمستان هم بدتر از آن ولی نه به نوع آن،در پاییز طاقت فرسا برایم خیلی خوب و بهتر از همیشه پله های تمتل و تقطع فراهم شده بود،و به بهانه ی درس که دلیلی شایسته برای گوشه گیری از دوستان و پذیرش آنان بود،زندگیم تبدیل به همان زندگی آرزومندانه ام شده بود.تنهائی،کتاب،کتابخانه و محمدی که همیشه با پیشنهاداتش اسباب تمتل را را به هم میزد!مادر که همواره برایم سراسر امید به زندگی بود و شخصیتش برایم مظهر شادی،شور و شعف،مثل همیشه گله مند از حصار تنهائی ام بود و پدر که همانند همیشه آنقدر غرق درکتابها و نوشته هایش که هیچگاه نتوانستم در زمان مطالعه با هیچ صیدی از دریای نهج البلاغه و نصایح علی(ع) بیرونش آورم و "او" که همواره مهربان وخوشحال و برایم نماد یک شخصیت تحصیلکرده، روشنفکر و با پرستیژ امروزی است که به تعبیر خودشان از تفکری نو می خواهند به دین برسند! بگذریم،پاییز می گذشت و غم هم به دنبال خودش می کشید،ولی کندتر از همیشه چراکه انگار برایم نمی گذشت،روزها راه نمی آمدند،ساعتها و عقربه هایشان تکان نمی خوردند انگار ثانیه ها خشک شده بودند و بازهم پاییز بود و پاییز!پاییز همه جا را فراگرفته بود،یاد شبهای بارانیش بخیر با دوستانی که در جمعشان آسوده خاطر بودم یعنی می دانستم که اگرچه مرا درک نمی کنند،ولی همچون موسیقی دانان تازه کار تفکراتشان خارج از ردیف نمی زند،خیلی بحث و گفتمان ها راه می انداختیم!یاد آنجا بخیر که برگشت را با آن تجربه میکردیم و مسیر خانه را بی آن نمی پیمودیم!شاید تعجب برانگیز باشد،انگار که همه چیز خوب است،پس غم پاییز و برگریزانش کجاست؟!غم تنهائیش کجاست!آری که این غم در وجود گذشته و حال پاییز نهفته است و خود را در دامان این ظواهر پنهان نموده است!پاییز هم می گذشت و آذر که بدترین ماه این غم فصل طاقت فرسا بود نیز پر میبست و شاید زمستانی نو می آمد که دیگر همانند گذشته نبود!ولی انگار زمان و زندگی در پاییز وشاید به تعبیری دقیق تر در واپسین روزهای زندگیم به آن سبک به سبکی که شاید دیگر هیچگاه تا کنون بعد از آن تجربه اش نکرده ام باقی ماند و همه چیز پایان گرفت!و دیگر زمان جریان نداشت!گویی در آن شب آسمان آتش گرفته بود و سرخ شده بود و ابرها مینگریستند ولی اشکی نمیبارید!چراکه انگار یک عمر سخنان بلیغ در یک سکوت و نگاه خلاصه شد،سکوتی همچون سکوت ۲۵ ساله ی علی(ع)،گویی که شریعتی ماسینیونش را یافته،انگار که مولانا شمسش را یافته،انگار که عطار به پله های ازلی گام نهاده!دیگر زمان برایم تمام شد و هرچه جمع کرده بودم از تنهائی و قلمم شکست و من از نوع خود بی نوع شدم و وجودی نو یافتم ولی نه وجودی همانند گذشته!ودیگر زمستانی که در انتظارش بودم،نیامد و شب سیاه ماند و هیچگاه سحر نیامد!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 0:40     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات