جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰
به یاد سردار

Magic forest | trees, winter, snow, pathway 

                               بسم الله الرحمن الرحیم

هر چیز در انسان تداعی حکایتی است از یک حس آشنا،و برای من ماه آذر با دانه های برف،قصه تلخ سرداری را به یاد می آورد که یک روز برفی در ماه آذر تنها و بیکس در سرمای ناجوانمردی و بی وفایی یخ زدو جان داد،آنگاه سر او را چون پیشوایش امام حسین (ع) از تن جدا کردند و برای گرفتن پاداش پیش یزید زمانه فرستاند.

وقتی آن صبح پائیزی برای نماز از خواب برخاستم و چشمم به برف افتاد،ناخودآگاه اولین چیزی که در خاطرم تداعی گشت،جریان شهادت سردارمان،میرزا بود!او را می دیدم که خسته و دردمند از رنج زمانه و نامردی های یاران دیروز،در حالی که دوست ارمنی خویش را به دوش می کشید،در برفی سنگین به سوی "خلخال" پیش می رفت.

راستی تو می اندیشی چه چیزی میرزای ما را از پای درآورد؟آیا گرگ ها اسطوره ی ناتمام جنگل را پاره پاره نمودند،یا برف توان راه رفتن را از رستم گیلان زمین ربوده بود؟و یا سرمای سخت و یخبدان او را زمین گیر کرده بود؟ویا....؟اما من می گویم میرزا را فقط و فقط دلتنگی و اندوه سنگین از این نامردمی ها و ناجوانمردی های جانکاه این چنین درمانده ساخته است.دستها و پاهای یخ زده را می توان مرهم حرارت نهاد،اما دل های یخ زده  را چاره ای نیست!و دیگر گریزی از مرگ نخواهد بود.سردار تنهای من این چنین بیکس در فصل یخبندان در بستری سپید آرمید تا برای ما حسرت از دست دادن آن روح های بزرگ باقی بماند و سرزمین همیشه مظلوم من ماتم دار سرداری شود که در برهوت سیاهی و ناامیدی روح زندگی به جنگل های آن داده بود.و افسوس که میرزا در فصل برگ ریزان از درخت تنومند ایران فرو افتاد به امید آنکه هزاران سرو در فصل بهار بروید و دیار شب زده ما در سروستان زیستن رقص نور سردهد!به امید آن روز....!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 15:5     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات