جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰
نگاه

 

                              بسم الله الرحمن الرحیم

امروز که همانند همیشه در پی گریز از روزمرگی های شهرم بودم و مثل همیشه به چهره ی مردم شهرم که سراسر ابتذال روزمرگی چهرشان را فرا گرفته بود می نگریستم،متوجه ی دو نگاه خیره به هم شدم،دو نگاه متفاوت،دو نگاه از جنسی متفاوت از مردم شهر،دو نگاه که با هم نا خودآگاه پیوند پیدا کرده بودند و از نگاهای سطحی مردم شهری که به نگاهایشان نمی اندیشیدند فراتر رفته بودند و به ناپیدایی نا معلوم پرکشیده بودند!انگار دو روح،دو پیوند،دو نسیم،دو سلام بی کلام،دو فرشته از دو طایفه(نه خوب و نه اهریمن) از دو مذهب(نه مذهب به تعبیر مذهب) دو مفهوم(نه جز و نه کل) دو عدم به هم گره خورده بودند،احساسم این بود که حتما" این دو نگاه آنقدر متفاوت است که نگاه من را از دنبال کردن نگاهای بی معنی صورتهای استخوانی شهرم که نگاهشان نه متوجه زمین است و نه متوجه آسمان دور کرده و به این دو حس نا معلوم که فقط در دو نگاه خلاصه می شوند و در یک دنیا ابهام و اقیانوسی از سخنهای نا گفتنی،سخنانی که به تعبیر دکتر خودمان هیچگاه سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و فقط در نگفتن خلاصه می شوند،کشانده است!نگاه گرم و پر از تجربه و پر از سخن و سرشار از خاطرات و آگاهی و دانستن به نگاهی سردوبی تجربه و تهی از شناخت و دانستن!نگاه پیرمردی که بدنش از گرمی تجربه آنقدر گداخته است که به انبساطی رسیده که موجب انقباض روحش گردیده است و نگاه کودکی چند ساله که عاری است از هرگونه دانستن و آگاهی و شاید فقط زندگیش در مثلث اسباب بازی،پدر و مادر خلاصه شده باشد!وقتی این دو نگاه در شهری پر از تلاطم روزمرگی و وجود عاری از هرگونه تفکر به ماهیت وجود با هم پیوند می خورند،سیاهی های سهمگین شهر چهره اش را به خواب می سپارد و روح انسانی در عرش به پرواز در می آید!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 15:41     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات