پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰
شهرخدا،بی بوی خدا

                                                بسم الله الرحمن الرحیم                  

یاد دارم  بهشتی که رمضانهای کودکی وعده می دادند،درخت و میوه داشت،تخت و هرچه هوس داشتیم،رنگ و سایه و حریر،کاخی که لب خشک و شکم خالی را بشود با خیالش تا ربنا و خرما راه برد ولی این روزها که هستیم،این حال ها که هستیم،بهشت های تازه تری در آیه های رمضان پیدا می شود،بهشت ترازو،بهشت پول،بهشت روزه خواری!!!  

این روزها که هستیم و این حال ها که به سر می بریم،رمضان کودکی برایم فقط رویایی شده است که در میان نخلستانی انبوه در شبی تیره و در سکوت رعب آور به دنبالش می گردم،و سعی می کنم که خود را با بوته های خار که در کنار و گوشه این نخلستان روییده اند عادت دهم،اگرچه که حتی تصورش هم برایم نا ممکن است.نمی دانم چرا این روزها اینگونه شده ام،شاید مشکل از من است که هنوز منتظر همان سپیده ی آشنای رمضانم که در تهجدها دمیدنش را وعده دارم،همان شهری که وعده ی میهمانی می داد،همان ماهی که مجالی بود برای فراهم کردن اسباب تمتل و تقطع و بریدن از هر چیزی که غیر از خداست،ماهی که در آن هر چیز خوبی برای بندگان سیاه رویی چون من نیز وعده داده شده بود.آن روزها رمضان  انتهای سیاهی شب بودو طلوع مجدد روز!رمضان تماما" برایم شکوه و تقوا،شگفتی و زیبایی و شعور بود،شکوه این همه عظمت و تفکر و سعی برای گذشتن از  فطرت اول و پا نهادن به فطرت ثانی هرچند برای لحظاتی کوتاه،و تلاش برای درک حقیقی این ماه بزرگ و سعی برای فهم عمیق شگفتی و زیبایی این ماه!ولی این روزها که هستیم با آن بهشت وعده داده شده ی کودکیم خیلی فرق کرده است.فقط از آن بهشت برایم درختانی کهنسال باقی مانده اند که درختان نسل نو به فرسودگیشان پوزخند می زنند!این روزها دیگر رمضان برایشان بهشت نیست،نمی دانم،شاید برزخ باشد یا شایدم نعوذبالله جهنم!!این روزها بهشت هایی نو دارند،بهشت هایی که از دیدگاهشان برایشان جاودانه است.این روزها که هستیم رویای حقیقی ترازوی بین راستی و ناراستی رمضان که ابزارهای اندازه گیریش بی وزنی را نشان می داد و نمی شد عقربه هایش را به هیچ قیمتی خرید تبدیل شده است به ترازویی که کفه هایش را تماما" مکر و نیرنگ و ریا پر می کند.ترازویی که دیگر معیار حق و حقیقت در آن نمی گنجد،ترازو هایی که برای کسب ریالی بیش تر دست به هر سیاه کاریی می زنند،ترازوهایی که برای ریالی بیشتر ترازوهای حقیقی حق را به خون می کشند!نمی دانم این روزها چه دارد بر سرمان می آید،رمضانمان هم شده است فقط دروغ!!!دروغ برای پول،مقام،پست،شهرت و برای هرچیزی که غیر از خداست!دیگر در ماه خدا هیچ بویی از خدا یافت نمی شود.بهشت های کذایی و مجازی این مردم بهشت حقیقیمان را هر روز از ما دورتر می کند،رمضان کودکیم که ماهها به انتظارش می نشستم و سوال هر چند روز یکبارم که از مادر میپرسیدم:مادر چند روز مانده تا رمضان بیاید؟را هم نیز باید به سیاهی بسپارم!در شهر من انگار خاک مرده ای پاشیده اند که رویای سپید رمضان و رویای سپید شهر خدا را از شهر دور کرده است!از ترازو و پول و دروغ شهرم گفتم که شاید باز این ها جنبه ی دوم روزه داری و حسن فاعلیش باشد ولی دیگر در شهر من حتی حسن فعلی هم از رمضان یافت نمی شود.هر روز شاهد صحنه هایی هستیم که باید سعی کنیم نگاهمان را از این صحنه ها پنهان کنیم،صحنه هایی که بی حرمتی است به هرگونه دین و اسلام و حتی به تعبیر خودشان دموکراسی!صحنه هایی از روزه خواریی و روز خوردن در ملاءعام که باید سعی کنیم که مبادا نگاهشان کنیم که خدایی ناکرده ناراحت شوند و به شخصیتشان بر بخورد که مگر چه شده است؟نمی توانیم روزه بگیریم یا مسافریم یا اصلا" نمی خواهیم روزه بگیریم!براستی اگر ما داعیه ی معیار ساختگی دموکراسی در جامعمان را داریم  و اگر اکثریت جامعه مسلمان و معتقد هستند و روزه میگیرند(که فکر کنم اینطور باشد)پس باید به اکثریت احترام بگذاریم  و کاری نکنیم که پایه های عدم توجه به ارزش ها و حرمت شکنی و هنجار شکنی در جامعه  استحکام گیرد.

به امید روزی که دوباره رمضان کودکی بازگردد.....!  

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 12:45     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات