شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹
بهتی مرموز

 

                               بسم الله الرحمن ارحیم  

گوش ها غالبا" سکوت را نمی توانند بفهمند و چشم ها غالبا" آنچه را تظاهر نمی کنند نمی توانند ببینند!پس چه باید کرد؟بر این آمدم که سکوت زاده از این بهت مرموز که جانم را همچون استخوانی بی روح فرسوده کرده است را بشکنم و سر به ابتذال گفتن بیامیزم،چرا که اگر نگویم دوستانی که مدعی روشنفکری در تخصص بیان هستند مرا نمی فهمند،براستی که آنان به درد چیزی جز مغلطه همچون سوفیست ها نمی خورند...،و مولانا نیز از اندوه همین نفهمیدن ها است که آواز:

 هرکس از ظن خود شد یار من                      از درون من نجست اسرار من

را سر می دهد،آری هیچکس او را درنیافت با این که همچون نی ار نفیر دوری،فریاد غریبگی سر می داد،با این حال دیگر جای نگفتن پس کجاست!!!دیگر برای فهمیدن نگقته ها جایی برای شمس و حسام الدین چلبی هم نیست!پس باید گفت ولی از کجا؟از کجای این بهت مرموز!از کجای این داغ مهیب؟از کجای این باغ وحش طاقت فرسا؟آنقدر دردهای این بهت سنگین است که انسان آرزو می کند که هیچگاه زبانی نداشت تا حتی در مرز پایان برزخ هم نیاز به سخن گفتن از دردهایش نبود!ولی از طرفی دیگر مجهول ماندن بزرگترین غم روحهای بزرگ است!باید گفت تا بدانند از محرمی از عاشورایی از برزخی از سودای بی سودا که بر ما گذشت،از شوری که بلند شد و بدون صدای حقیقی استغاثه خوابید!باید بگویم از ناله های دوستانی از دینی آمیخته شده با دنیا،نه،دنیای آمیخته شده با دین!از محرمی که هر چه بود جز محرم دل هاشمیان،از عاشورایی که هرچه بود جز حسین(ع)،از عاشورایی که هرچه بود جز ماتم زینب!از شهری که عاشورا و معنیش جز معنی حقیقیش درک شد!از شهری که مردم به ظاهر عزادار برای هرچیزی جز عزاداری حقیقی به خیابانها آمده بودند...وای از محرمی که بر ما گذشت!چقدر دور شدیم،چقدر فاصله گرفتیم از همه ی حرمتهای شهدا از حسن فاعلیشان در راه خدا،دیگر حسنی از فاعلیت یافت نمی شود و هرچه برایمان مانده حسن فعلی است و شاید هم فعلی تهی از حسن(ریا)!آری محرمی تهی از از حسین و زینب و ۳ ساله و درک مفاهیم حقیقی عاشورا بر ماگذشت،محرمی بی خون شهدا،محرمی که در آن هر چیزی جایی داشت جز شهدا،دیگر نه تنها در محرم بلکه در همه ی زمان ها شهدا برایمان یک لفظ شده اند و همین،تا زمانی که می خواهیم برای پیشبرد اهدافمان از نامشان استفاده کنیم و پیراهن عثمانی علم کنیم که شهدا را گرامی می داریم،فقط با یک یادواره و همین...!شهید قدیانی که یادمان هست؟فکر نکنم به هیمن زودی رشادت هایش فراموش شود !فرزندش حسین را که می شناسیم،بر سر حسین چه آمد؟چون حق را گفت و حق را بیان کرد،چراغ حق را خاموش کردند؟چرا؟چرا باید چراغ های حق خاموش شود؟و بعد از آن اظهار نظرهای دوستان به اصطلاح ارزشی نویس که حسین را افراطی خواندندوعده ای دیگر مطلبی نوشتند برای خالی نبودن عریضه و فردای  آن روز مطلبشان را به سفیدی سپردند و گفتند تند رفته ایم و زیاده روی کرده ایم!شاید!و عده ای دیگر ثابت کردند که شاید باز هم امیدی باشد،عده ای که احساس می کنم هنوز سرخی خون شهدا در روح و جانشان جایش را به سرخی دنیای مادی نداده است،همانند برادر عزیزم :قلب اندیشه و خیلی از برادران دیگر....!نمی خواهم بیشتر از این از بهتی که به ناچار شکستمش بگویم،ولی در پایان اینکه خیلی دور شدیم و خیلی فاصله گرفتیم از مدینه ی فاضله ای که شهدا می خواستند برایمان بسازند،دیگر حتی مدینه ی فاضله را در رویاهایم نیز نمی بیمنم،دیگر جمشید و (ورجمکر) رویاییش را در هیچ کجا از رویاهایم نمی یابم!به امید روزی که بیندیشیم به نیندیشدن هایمان!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 23:36     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات