تبليغاتX
مها10
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
مقایسه تطبیقی قانون اساسی با اعلامیه ی حقوق بشر

                                بسم الله الرحمن الرحیم

متن زیر مقایسه ای تطبیقی بین قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و اعلامیه ی حقوق بشر در باب حقوق فردی و آزادی اجتماعی می باشد که توسط حقیر در راستای یکی از کنفرانسهای دانشگاهیم انجام یافته است،که به درخواست گروهی از دوستان دانشگاهی در وبسایت شخصیم منتشر می کنم:

در ابتدا به تاریخچه ای از تدوین و تصویب این دو سند اشاره ای اجمالی می کنم:

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ توسط مجلس خبرگان تهیه و در مجلس نمایندگان در سال ۱۳۵۸ تصویب شد،ده سال پس از فرمان بنیانگذار جمهوری اسلامی مبنی بر لزوم بازنگری و تنظیم قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ موردبازنگری قرار گرفت.که  در اینجا معیار سنجش ما فصل سوم این قانون که در رابطه با حقوق مردم است،می باشد.

اعلامیه جهانی حقوق بشر در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ سه سال پس از جنگ جهانی دوم در مجمع عمومی سازمان ملل متشكل از تمام كشورهای عضو سازمان می باشد،تصویب شد.كار تدوین آن برعهده شورای اقتصادی اجتماعی یكی از اركان اصلی سازمان ملل قرار گرفت كه بر اساس ماده ۶۸ منشور باید این سند را تهیه میكرد.

در ادامه برخی مواد اعلامیه حقوق بشر به صورت تطبیقی با برخی اصول قانون اساسی که اکثرا" مربوط به فصل سوم این قانون می باشد( همراه) هم آورده می‌شود،که سعی بر این است تحلیلهای خود را در باب این مقایسه به حداقل برسانم و تفسیر،تحلیل و قضاوت در این خصوص را به خوانندگان محترم و صاحبان فکر و اندیشه واگذار کنم.

لطفا" به ادامه مطلب مراجعه فرمائید


ادامه مطلب

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 18:54     

سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
دردنامه

فریاد نمیکشم که خواهند گفت  

                  از استخوان درد است

                          مویه نخواهم کرد که باور نمی کنند

         

            <<این صدای زخم یک مرد است>>

 

گریبان نمی درم که عریانی

             عادت درختان بی تصمیم

                                 در تازیانه ی هوای سرد است

 

صله نمی خواهم از هیچکس

     چرا که طلا تمام افتخارش این است،که به

                                  رنگ گونه های من زرد است

   

     <<دعایم کنید که دستهایم سخت سرد است>>

 

 

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 23:18     

جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
حاکمیت قانون

متن زیر جوابیه دانشگاهی در باب یکی از سوالات تحلیلی دروس تخصصی می باشد، که به درخواست دوستان دانشگاهی در سایت شخصیم نگاشته ام،امید است مورد استفاده ی دوستان هم رشته قرار گیرد:

حاکمیت قانون یکی از اصول پایه ای وآرمانی حقوق نیز محسوب می شود،چراکه هرگاه نامی از حقوق در ذهن تداعی می شود بی شک اولین چیزی که با ظهور این نام بر ذهن چیره میگردد قانون است.از نظر حقیر قانون بی شک زاده ی حق،حقوق و حقانیت است و می توان آن را اراده ای همه گیر برای اجرای حق دانست و این دو مفهوم آنقدر به هم نزدیک شده است که حتی گاهی در آرمانهای حقوقیمان آن دو را یکی می پنداریم و انفکاک آن دو از هم به سختی و یا شبه محال صورت خواهد گرفت.واینطور تصور می شود که اجرای عدالت و برافراشته نگاه داشتن پرچم حقانیت بدون وجود قانونی که ضامن چنین ارزشهای اخلاقی باشد تحقق پذیر نخواهد بود.پس جای هیچگونه شکی در اصولی بودن مبنای قانون در علم حقوق وجود نخواهد داشت.در رابطه با قسمت دوم سوال که مربوط به ارائه راهکارهای موثر و موجز در جهت حاکمیت قانون در جامعه است باید عرض کنم که:نقش اصلی و اساسی در اجرای قانون را می توان به دوش دولت نهاد،از نظر حقیر موثرترین راه در جهت اجرای صحیح قوانین تصویب شده توسط قانون گذار،اجرای کامل و صحیح آن از طرف دولت می باشد،چراکه همینظور که در روایات آمده است:"الناس علی دین ملوکهم"لذا می توان نتیجه گرفت که اگر دولتی مصوبات مجلس کشور خود را که با تشریفات کامل مندرج در قانون اساسی تصویب شده است،مورد احترام قرار ندهد و بصورت کامل به اجرا نبندد مسلم است که نتیجه ای جز بی اعتنایی مردم نیز نسبت به قانون به بار نحواهد آورد.ولی اگر دولتی بطور کامل مصوبات مجلس و همچنین تصویب نامه ها و آئین نامه های صادره از طرف خود را بصورت اجرایی به کار بندد،لذا به تبعه ی آن مردم نیز با مشاهده ی اینکه قدرتمند ترین نهاد اجرایی کشور خود را ملزم به اجرای کامل قوانین می داند،خود را یکسان در برابر قانون خواهند یافت و این حس برابری در برابر قانون حس عدالت که از اصولی ترین آرمانهای علم حقوق است را در جامعه زنده خواهد کرد و بر افراشته ماندن پرچم عدالت در جامعه صرفا" با تحقق و اجرای قوانین به صورت کامل و همه گیر امکان پذیر خواهد بود.چرا که اگر در جامعه ای حتی مردم گروه بسیار کوچکی را ببینند که قانون بصورت کلی و عام در رابطه با آنها اجرا نمی شود،لذا خود را در برابرقانون برابر نمی یابند و نتیجه ی چنین نابرابری تمرد به قانون خواهد بود.و اما مبحث مربوط به اجرایی شدن قانون و توسعه ی آن از طرف مردم،مبحث بسیار تفصیلی است که بیان آن در این جوابیه مختصر دانشگاهی حقیر نمیگنجد،لذا به بیان چند مورد کوتاه و بررسی اجمالی آن اکتفا می کنم و از اطاله بیش از حد کلام میپرهیزم:از نظر حقیر یکی از عوامل عدم رعایت صحیح قوانین از طرف مردم عدم آگاهی نسبی آنان نسبت به قانون است و در واقع جهل حقیقی آنان نسبت به قوانین،چراکه عامه ی مردم درک صحیحی از قوانین نداشته و نمی توان انتظار رعایت دقیق قوانین را از آنها داشته باشیم و می توان ریشه ی آن را در عدم وجود متولی خاص در جهت آموزش دادن قوانین و آگاهی دادن مردم نسبت به مسائل حقوقی چه در نظام آموزشی کلاسیک و چه در اجتماع دانست.عامل بعدی را می توان به وضع قوانین و مقرراتی نامناسب با زمان و مکان نسبت داد،چراکه اجرای پاره ای از آنها دشوار و غیر ممکن می نماید.قوانین مصوب برای کتاب،کتابخانه،نصب در ویترین ها و نمایشگاهها نیست و مربوط به عامه ی مردم است. اگر قوانین بسیار خوب هم وضع کنیم که با مقتضیات زمانی و مکانی قابلیت انطباق نداشته باشد،خود به خود منسوخ خواهد شد،چه بسا قوانینی که به لحاظ نا همخوانی و نا متجانسی با فرهنگ عامه مهجور مانده اند.عامل سوم که کمتر به مردم مربوط می شود ولی موثر بر آنها است،عدم برخورد قاطع دستگاهای نظارتی و اجرائی با قانون شکنان است.تسامح وتعلل با قانون شکنان در پاره ای موارد،تفاوت رویه های قضایی در استنباط قوانین که باعث برخورد های چندگانه از سوی مسئولین قضاء با مردم بوده است باعث دلسردی و نا امیدی در اجرای قوانین و اجرای عدالت در جامعه شده است و قطعا" عاملی است در جهت عدم توسعه ی حاکمیت قانون در جامعه.بطور کلی اگر بخواهیم به عوامل یاد شده نگاه کلی بیاندازیم باز هم به نوعی مربوط به دستگاه قانون گذار،نهادهای نطارتی و نهادهای قضائی خواهد شد،که امید است با بهبود وضعیت دستگاهای مذکور اجرای قوانین بصورت اصلی اساسی و پایدار و ناگسستنی تبدیل شود.به امید آن روز...

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 17:32     

جمعه چهارم آذر 1390
به یاد سردار

Magic forest | trees, winter, snow, pathway 

                               بسم الله الرحمن الرحیم

هر چیز در انسان تداعی حکایتی است از یک حس آشنا،و برای من ماه آذر با دانه های برف،قصه تلخ سرداری را به یاد می آورد که یک روز برفی در ماه آذر تنها و بیکس در سرمای ناجوانمردی و بی وفایی یخ زدو جان داد،آنگاه سر او را چون پیشوایش امام حسین (ع) از تن جدا کردند و برای گرفتن پاداش پیش یزید زمانه فرستاند.

وقتی آن صبح پائیزی برای نماز از خواب برخاستم و چشمم به برف افتاد،ناخودآگاه اولین چیزی که در خاطرم تداعی گشت،جریان شهادت سردارمان،میرزا بود!او را می دیدم که خسته و دردمند از رنج زمانه و نامردی های یاران دیروز،در حالی که دوست ارمنی خویش را به دوش می کشید،در برفی سنگین به سوی "خلخال" پیش می رفت.

راستی تو می اندیشی چه چیزی میرزای ما را از پای درآورد؟آیا گرگ ها اسطوره ی ناتمام جنگل را پاره پاره نمودند،یا برف توان راه رفتن را از رستم گیلان زمین ربوده بود؟و یا سرمای سخت و یخبدان او را زمین گیر کرده بود؟ویا....؟اما من می گویم میرزا را فقط و فقط دلتنگی و اندوه سنگین از این نامردمی ها و ناجوانمردی های جانکاه این چنین درمانده ساخته است.دستها و پاهای یخ زده را می توان مرهم حرارت نهاد،اما دل های یخ زده  را چاره ای نیست!و دیگر گریزی از مرگ نخواهد بود.سردار تنهای من این چنین بیکس در فصل یخبندان در بستری سپید آرمید تا برای ما حسرت از دست دادن آن روح های بزرگ باقی بماند و سرزمین همیشه مظلوم من ماتم دار سرداری شود که در برهوت سیاهی و ناامیدی روح زندگی به جنگل های آن داده بود.و افسوس که میرزا در فصل برگ ریزان از درخت تنومند ایران فرو افتاد به امید آنکه هزاران سرو در فصل بهار بروید و دیار شب زده ما در سروستان زیستن رقص نور سردهد!به امید آن روز....!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 15:5     

سه شنبه دهم آبان 1390
پاییز و آفرینش

Edge of the world | tree, silhouette, sun, black and white

                                 بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم پاییز،نمی دانم چرا پاییز برایم همیشه با غم و درد و اندوه تنهائی همراه است،نه آن تنهائی که همیشه آرزومندانه آرزویش را میکشم،نه!تنهائی که صرفا" با نبودن همراه است!نمی دانم چرا این غم فصل طاقت فرسا انگار فقظ در شب زیستن است.نمی دانم چرا فقط تاریکی است.انگار که آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده است،پاییز و شب چنان بر عالم نشسته است و زمین و آسمان را بخواب فرو برده است،که گویی هیچگاه بر نخواهد خواست،انگار که هیچگاه دیروز و فردایی نبوده است،انگار که کوهستان ها با آن همه عظمت ساکت به زانو نشسته اند،صحراها بخواب رفته اند،ویرانه ها نومید،قبرستان ها عزادار،وشهر نیز آلوده و خاموش.ومن اینچنین با اندوهی سرد در شب زیست می کنم و آوای محزون من همچون نوای نی افسونگری که در امتداد غمی جانکاه می نوازد و گوشها را به آرامی می خواند و قلبها را بیش از این با غم می آمیزد به گوش می رسد! و ندای من از جای جای شهرم به گوش می رسد،شهری که دیگر چهره اش را سیاهی هایش به خاموشی سپرده است!شهری که افسونگرانش با مارهای افزون شده شان سیاهی را غالب ساخته اند،تا فریدون ها در خواب بمانند و ضحاک ها بخوانند،تا سیاهی و فساد تمام شهر را فرا بگیرد و دیگر جایی برای من که خود مدینه ی فاضله ام را بنا نهاده ام،نماند!و من با این نوای خاموش در این پاییز که هیچگاه طاقت سکوت در آن را نداشتم در کوچه های شهرم آواز سر میدهم، و تنها ،هم صدای من اشباحی هستند که آنها هم نیز مدتی است از کمینگاهای نا پیدای خویش بیرون نمی آیند،دیگر آوای خسته و غمگین مرا هیچکس نمی شنود!و من همچنان در این غوغای سنگین تردید ، در پی آنم که بگریزم، و به ابتدایی برسم که آفرینش از آن پایه گرفت!برای فرار از ابتذال غوغای آدمهایی که هیچکدام درد مرا نمی فهمند و مرا مجنونی می پندارند که در شب با فانوسی در راه ظلمت گام بر میدارد،در شبی که پاییز همه جایش را فرا گرفته است،به آوای آفرینش گوش می سپارم،به آوای اهورایی آفرینش،به ابتدای هستی و به پروردگاری که بسیار تنها تر از من است...!هبوط گشاده بودم در دفتر آفرینش دکتر همدردی او را با خود در آفرینش بسیار زیبا یافتم:"آری،من از آغاز می دانستم چه خبر است،وقتی خداوند آشکار کرد که:برانم تا یرای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش،پشتم لرزید!!از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا،خدا می کردم که فرشتگان که رویشان با خدا بازتر است چیزی بگویند،همه می دانستیم چه خواهد شد،لحظه ای بعد همگی در برابر تخت پر شکوه نور ایستادند و فریاد برآوردند:بارالها!باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند و خون کشد؟و خداوند با طنین استوار و بی تردید فرمود:که من می دانم رازی را که شما نمی دانید!و ناچار در انتظار فاجعه همگی خاموش شدند...و هیچکدام معنی خاصی که در پاسخ خداوند نهفته بود را فهم نکردند.پایان نخستین شب بود،پیش از آن نه شبی بود و نه روزی!عالم در انتظار طوفان "الست"!همه جمع بودند،همه،همه ی چیزها و کس ها،همه ی آنها که آمده اند و مرده اند،همه ی آنها که هستند و همه ی آنها که خواهند آمد!سکوت بود و سکوت،تپیدن بود و تپیدن،انتظار بود و انتظار!که ناگهان روبرو،بر لبان افق،لبخندی شکفت،نور!چشمه ای از نور سر باز کرد،تیغه های نرم و زرین آفتاب نخستین به آسمان سر برکشید!همه ی ذرات بر جا خشک شده بودند!"من پروردگار شما هستم...."!من از هیجان سر در پیش نهاده بودم و آرام میگریستم!خداوند لوحی سبز در دست داشت و در آن باقلمش نام ها را به من تعلیم داد که گنجینه ی تمام اسرار کائنات شدم!و آنگاه از تمامی آنان از نام ها پرسید،هیچ یک ندانستند و گفتند ما جز آنچه تو تعلیم داده ای نمی دانیم!و از من پرسید،یکایک را پاسخ گفتم،خداوند با چهره ای شکفته از توفیق آنان را خطاب کرد:"دیدید!من می دانم آنچه را که شما نمی دانید!ناچار با تلخی خاموش شدند،سپس،خداوند آنان را فرمود:"همگی،بزرگ تان و کوچک تان،دورتان و نزدیکتان،در پای اینان به خاک افتید!فرمان فرمان خدا بود،همه سر به سجده نهادند،جز شیطان که طغیان کرد"و شد آنچه که نباید می شد.....!

      نوشته شده توسط سیدحسین موسوی فر درساعت 17:8     

درباره وبلاگ
سیدحسین موسوی فر
درک من گنجشککی نوزاد است بی پروبال اما پرتکاپو، گاهگاهی که مادرم چشم زمن میدارد روزن نور مرا میفریبد،بیرون می جهم امروز هزارمین بار است که مورچگان تنم را میخورند...
فهرست اصلي
اوقات شرعي
آرشيو موضوعي
اطلاعات آماري
جستجو در متون
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دريافــــــــت کد
پيوندهاي روزانه
پيوندها
لوگوي مها 10

لوگوي دوستان
آرشيو مطالب
امکانات

Get Flash Code